Home > مطلب میهمان > صدسال پس از انقلاب اکتبر: به یادآوردن، تکرارکردن و به‌کارآوردن

صدسال پس از انقلاب اکتبر: به یادآوردن، تکرارکردن و به‌کارآوردن

-
اسلاوی ژیژک، ترجمه: صالح نجفی
جمعه ۲۸ دی ۱۳۹۷ - Jan 18, 2019

عنوان متن کوتاهی که فروید در سال 1914 نوشت، «به‌یادآوردن، تکرارکردن و به‌کارآوردن»، بهترین فرمول را برای برقرارکردن نسبت صحیح – پس از یک قرن – با رخداد موسوم به انقلاب اکتبر فراهم می‌آورد. سه مفهومی که فروید در مقاله خود آورده تشکیل یک سه‌تایی دیالکتیکی می‌دهند: معرف سه مرحله فرایند تحلیل روان بیمارند، و هربار که قرار است از یک مرحله به مرحله بعد انتقالی روی دهد مقاومت پیش می‌آید. گام اول عبارت است از به‌یادآوردن اتفاق‌های تروماییِ واپس‌زده گذشته، روشن‌کردن آن اتفاق‌ها – این مقصود را با هیپنوتیسم (خواب‌ مصنوعی) هم می‌توان حاصل کرد. این مرحله بلافاصله به بن‌بست می‌خورد: محتوایی که آشکار می‌شود فاقد پس‌زمینه نمادین اصلی خویش است و به همین علت بدون تاثیر می‌ماند؛ این مرحله نمی‌تواند سوژه را دگرگون سازد و مقاومت فعال می‌ماند و مقدار محتواهای عیان‌شده را محدود می‌کند. ایراد این رهیافت آن است که متمرکز بر گذشته می‌ماند و از منظومه حال حاضر شخص به‌یادآورنده که این گذشته را زنده نگه می‌دارد غفلت می‌ورزد، منظومه‌ای که گذشته را به وجهی نمادین فعال نگه می‌دارد، مقاومت در قالب انتقال روی می‌نماید: شخص آنچه را نمی‌تواند به‌درستی به یاد آورد تکرار می‌کند و منظومه گذشته را به حال حاضر منتقل می‌کند (مثلا مراجعه‌کننده زنی ممکن است با روانکاو جوری برخورد کند که انگار پدرش است). شخص آنچه را نمی‌تواند به‌درستی به یاد آورد ابراز می‌کند، دوباره اجرا می‌کند، و به تعبیری صحنه را بازسازی می‌کند – و هنگامی که روانکاو به این نکته اشاره می‌کند، مداخله‌اش با مقاومت شخص روبرو می‌شود، به‌کارآوردن یعنی به‌کارآوردن این مقاومت و تبدیل آن از مانع به راه و چاره اصلی تحلیل روان، و این تبدیل به مفهوم صحیح هگلی خصلتِ خود انعکاس‌دهنده دارد: مقاومت حلقه پیوند ابژه و سوژه، گذشته و حال، است: برهانی است که ثابت می‌کند، نه‌تنها دل‌بسته و دل‌مشغول گذشته‌‌ایم بلکه این اشتغال خاطر وسواسی خود معلول بن‌بست حال حاضرِ اقتصاد سائق‌های جنسیِ شخص است.

در مورد 1917 هم کار را از به‌یادآوردن آغاز می‌کنیم، از فراخواندن تاریخ حقیقی انقلاب اکتبر و البته، به‌خاطرآوردن واژگون آن در هیأت نظام استالینی. بهترین راه برای درک مسئله اخلاقی سیاسی عظیم رژیم‌های کمونیستی شاید تعبیر «پدران موسس، جنایات موسس» باشد. آیا یک رژیم کمونیستی پس از رویاروشدن علنی و عملی با گذشته خشونت‌بار خویش که در آن میلیون‌ها تن به زندان افتادند و جان باختند می‌تواند به حیات خود ادامه دهد؟ و اگر بتواند در چه قالبی و به چه میزان؟ اولین مورد سرمشق‌وار چنین مواجهه‌ای، بی‌گمان، گزارش محرمانه نیکیتا خروشچف بود درباره جنایات استالین به کنگره بیستم حزب کمونیست شوروی در 1956. اولین چیزی که در این گزارش توجه خواننده را جلب می‌کند تمرکز آن بر شخصیت استالین به عنوان عامل موثر اصلی جنایات و متلازم آن فقدان هرگونه تحلیل نظام‌مند عواملی است که آن جنایات را ممکن ساختند. ویژگی دوم گزارش سعی بلیغ آن است برای پاک‌نگه‌داشتن ریشه‌ها: نه‌تنها محکوم‌کردن استالین محدود شد به بازداشت و قتل اعضای بلندپایه حزب و افسرهای ارتش در دهه 1930 (اعاده حیثیت‌ها هم بسیار گزینشی بود: نیکلای بوخارین [که رابطه دوستانه با ماندلشتام و پاسترناک داشت و در 1938 اعدام شد]، گریگوری زینویف [که در 1936 اعدام شد] و دیگران همچنان اشخاص فاقد وجود خارجی محسوب می‌شدند، تروتسکی که اصلا) و قحطی عظیم اواخر دهه 1920 هم نادیده گرفته شد؛ گزارش از بازگشت حزب به «ریشه‌های لنینی» آن هم می‌گفت، چندان که لنین در مقام ریشه یا خاستگاه ناب یا پاکیزه‌ای ظاهر می‌شد که استالین آن را آلوده و بدان خیانت کرده بود. ژان پل سارتر در تحلیل دیرهنگام اما روشنش از این گزارش که در 1970 نوشت اشاره کرد به اینکه:

آری، «حقیقت» داشت که استالین فرمان کشتارها را صادر کرد و سرزمین انقلاب را تبدیل به دولتی پلیسی کرد؛ او «حقیقتا» اعتقاد داشت که اتحاد جماهیر شوروی نمی‌تواند بدون گذار از مرحله سوسیالیسم اردوگاه‌های کار اجباری به کمونیسم برسد اما همان‌طور که یکی از شاهدان عینی به‌درستی اشاره می‌کند، وقتی مقامات گفتن حقیقت را مفید می‌یابند، علتش این است که نمی‌توانند دروغ بهتری پیدا کنند. این حقیقت که از دهان مقامات بیرون می‌آید بلافاصله بدل به دروغی می‌شود که امور واقع تأییدش می‌کنند. استالین مرد نابکاری بود؟ باشد. ولی آخر جامعه شوروی چگونه چنین آدمی را بر اریکه قدرت نشاند و یک ربع قرن او را در آن مقام نگاه داشت.

آیا سرنوشت خروشچف (او هشت سال بعد در 1964 عزل شد) موید این شوخی اسکار وایلد نیست که اگر آدم حقیقت را بگوید، دیر یا زود مچش را خواهند گرفت؟ با این‌حال، تحلیل سارتر یک نکته اساسی را از قلم می‌اندازد: حتی اگر خروشچف «به نام نظام سخن می‌گفت» – «ماشین نظام سالم و بی‌عیب بود اما متصدی (اپراتور) اصلی آن نه؛ این شخص خرابکار جهان را از حضور خود خلاص کرده بود، و همه کارها رفته رفته به روال خود باز می‌گشت» – گزارش او به راستی تاثیری ترومایی داشت، و مداخله او فرایندی را به راه انداخت که در نهایت خود نظام را ساقط کرد – درسی که امروز ارزش به‌یادآوردن دارد. در این معنای دقیق، سخنرانی خروشچف در 1956 در محکوم‌کردن جنایات استالین یک عمل سیاسی حقیقی بود – که پس از آن، به تعبیر ویلیام تابمن [نویسنده زندگی‌نامه نیکیتا خروشچف]، «رژیم شوروی هرگز بهبود کامل نیافت، شخص خروشچف هم». اگرچه انگیزه‌های فرصت‌طلبانه این اقدام تهورآمیز کاملا پیدا بود، واضح بود که چیزی بیش از محاسبه و حسابگری محض در کار بود، یک‌جور افراط بی‌محابا و بی‌ملاحظگی مفرط در کار بود که نمی‌توان با ارجاع به حساب‌کتاب راهبردی توضیحش داد. پس از این سخنرانی، اوضاع هرگز به روال قبل بازنگشت، اعتقاد راسخ بنیادین به لغزش‌ناپذیری رهبری لطمه‌ای مهلک خورد؛ پس عجیب نبود که در واکنش به این سخنرانی کل اعضای بلندپایه و ذی‌نفوذ «نومن‌کلاتورا» دچار فلج موقت شدند، لحظه‌هایی همه‌شان جا خوردند و ناتوان از پاسخ بودند. در خلال خود سخنرانی، تعدادی از نمایندگان دچار اختلال‌های عصبی شدند، چندان که می‌بایست از سالن بیرون برده و تحت درمان قرار گیرند؛ چند روز بعد، بولسلاو بیه‌روت، دبیرکل تندروی حزب کمونیست لهستان، بر اثر حمله قلبی مرد، و نویسنده هوادار رژیم استالین الکساندر فادیف خودکشی کرد. مسئله این نیست که اینها «کمونیست‌هایی صدیق» بودند – اکثرشان تعزیه‌گردان‌هایی سنگدل بودند که هیچ توهم شخصی راجع به ماهیت رژیم شوروی نداشتند. آنچه فروپاشید نه پندارهای ذهنی بلکه توهم «عینی» ایشان بود: پیکر «دیگری بزرگ» ریخته بود، دیگری بزرگی که پس‌زمینه‌ای را می‌ساخت که در آن می‌توانستند سائق قدرت‌جویی بی‌امان خویش را دنبال کنند، دیگری بزرگی که باور و اعتقاد خویش را به آن انتقال داده بودند، دیگری بزرگی که به تعبیری به نیابت از ایشان باور داشت و اعتقاد می‌ورزید، آن سوژه‌ای که قرار بود به جای ایشان باور داشته باشد، آری، این دیگری بزرگ فروپاشیده بود.

قمار خروشچف این بود که اعتراف (محدود) او شاید نهضت کمونیسم و حرکت رو به جلویش را تقویت کند – و در کوتاه‌مدت هم حق با او بود. باید همواره به یاد داشته باشیم که عصر خروشچف واپسین دوره شور و شوق اصیل کمونیستی و باور و اعتقاد به پروژه کمونیسم بود. هنگامی که خروشچف در سفر به آمریکا در 1959 خطاب به افکار عمومی آمریکا این جمله جسارت‌آمیز مشهور را بر زبان آورد که «نوه‌های شما کمونیست خواهند بود»، عملا اعتقاد قلبی کل «نومن‌کلاتورا»ی شوروی را به صراحت بیان کرد. پس از سقوط او در 1964، یک‌جور کلبی‌مسلکی حاکی از تسلیم و رضا غلبه یافت، تا سرانجام نوبت به گورباچف رسید که بکوشد مواجهه‌ای ریشه‌ای‌تر با گذشته کند (اعاده حیثیت‌ها این‌بار شامل حال بوخارین شد اما – دست‌کم از نظر گورباچف – لنین محل ارجاعِ مصون از هرگونه خطا ماند، و البته تروتسکی همچنان شخصی بی اهمیت یا فاقد وجود خارجی بود).

در پی به‌اصطلاح «اصلاحات» دنگ شیائوپینگ [که در طی انقلاب فرهنگی از کار برکنار شد اما در 1977 از نو مقام و منزلت یافت و به رهبری چین رسید]، چینی‌ها پای در مسیری از بیخ متفاوت و تقریبا متضاد نهادند. درحالی‌که در تراز اقتصاد (و تا حدودی فرهنگ) آنچه معمولا به نام «کمونیسم» شناخته می‌شد کنار گذاشته شد، و دروازه‌ها به روی «آزادسازی» لیبرالی به سبک کشورهای غربی (مالکیت خصوصی، اقتصاد سودمحور، پول‌سازی، فردگرایی لذت‌پرستانه و غیره) بازِ باز شد، با این وصف حزب استیلا و قیادت عقیدتی-سیاسی‌اش را حفظ کرد – نه به معنای اصول‌گرایی و تعصب نظری (در گفتار مسلط و رسمی، ارجاع کنفوسیوسی به «جامعه هماهنگ» عملا جایگزین هرگونه ارجاع به کمونیسم شد)، بلکه به معنای حفظ استیلا و قیادت سیاسی بی‌چون‌وچرای حزب کمونیست به عنوان یگانه ضامن ثبات و رونق چین. و این نیازمند نظارت دقیق و تنظیم دقیق گفتار ایدئولوژیکی درباره تاریخ چین بود، خاصه تاریخ دو قرن اخیر: داستانی که کتاب‌های درسی و رسانه‌های دولتی مدام تغییرش می‌دادند داستان تحقیرشدن چین از زمان جنگ‌های تریاک‌ به بعد بود [دو جنگ بین چین و امپراتوری بریتانیا: جنگ اول (1839-1842) و جنگ دوم (1856-1860) بر سر تجارت افیون و حاکمیت و خودفرمانی چین]، داستانی که فقط با پیروزی کمونیست‌ها در 1949 خاتمه یافت و نتیجه این بود که وطن‌پرستی یعنی پشتیبانی از حاکمیت حزب. و البته وقتی به تاریخ نقشی چنین مشروعیت‌بخش ببخشیم، دیگر مجالی برای نقد واقعی و اساسی خود نمی‌ماند؛ چینی‌ها از شکست گورباچف درس گرفته بودند: تصدیق کامل «جنایات موسس» فرجامی‌ جز فروپاشی کل نظام نخواهد داشت. بدین‌قرار، همچنان می‌بایست آن جنایات انکار می‌شد: آری، بعضی «افراط‌ها» و «خطاهای» مائوئیستی محکوم می‌شوند (جهش بزرگ به پیش [ژانویه 1958 برای پیشرفت سریع صنعت و کشاورزی] که منجر به قحطی خانمان‌سوزی شد [که در آن جان 40 میلیون چینی تلف شد]؛ انقلاب فرهنگی)، و ارزیابی دنگ از نقش مائو (70 درصد مثبت، 30 درصد منفی) به عنوان ضابطه رسمی تقدیس می‌شود. اما این ارزیابی همچون نتیجه‌گیری رسمی عمل مي‌كند كه هرگونه شرح و تفصيل بيشتر را زائد مي‌گرداند: گیرم 30 درصد عملكرد مائو بد بود، كل تاثير نمادين اين تصديق خنثي مي‌شود، طوری كه كماكان مي‌توان از او به عنوان پدر موسس ملت تجليل كرد، جسم او را مي‌توان در آرامگاهي بزرگ و تصوير او را روي هر اسكناسي نگه داشت. در اينجا سروكار ما با مصداق بارزي از انكار فتيشيستي است: اگرچه خوب مي‌دانيم كه مائو خطاهايي كرد ورنج و الم عظيم به بار آورد، سيماي او به طرزي سحرآميز از گزند اين امور واقع در امان مي‌ماند و غباري بر دامن او نمي‌نشيند. كمونيست‌هاي چين، از اين طريق، مي‌توانند هم از توبره بخورند هم از آخور: تحولات اساسي ناشي از «آزادسازي» ليبرالي اقتصاد با تداوم فرمانروايي حزب به سياق سابق تركيب مي‌شود.

پژوهش گسترده و مبتني بر اسناد و مدارك دقيق يانگ جيشينگ [روزنامه‌نگار كهنه‌كار چيني (متولد 1940)] با عنوان «سنگ مزار: داستان ناگفته قطحي عظيم مائو» نمونه كاملي از به يادآوردن است: كتاب او كه نتيجه تقريبا دو دهه تحقيق و تفحص است تعداد كساني را كه در فاصله 1958 و 1961 به «مرگ زودرس» در چين تلف مي‌شوند 36 ميليون نفر تخمين مي‌زند. (موضع رسمي مي‌گويد اين فاجعه تا 30 درصد معلول علل طبيعي بود و 70 درصد ناشي از سوءمديريت – درست برعكس داوري دنگ درباره مائو). به لطف امتيازات ويژه‌اي كه در چين به روزنامه‌نگاران ارشد شينهوآ [بزرگ‌ترين و بانفوذترين سازمان مطبوعاتي چين و برحسب تعداد روزنامه‌نگار و خبرنگار بزرگ‌ترين آژانس خبري جهان] مي‌دهند، يانگ قادر بود به آرشيوهاي دولتي در اقصي نقاط كشور سر بزند و كامل‌ترين تصوير را از قحطي عظيم رقم بزند، كاري كه هيچ محققي، اعم از محلي و خارجي، هرگز بدان توفيق نيافته است. تعداد زيادي از همكاران او درون خود نظام كار مي‌كردند – آمارگيران و جمعيت‌نگاراني كه سال‌هاي سال بي‌سروصدا در موسسات دولتي عرق ريخته بودند تا اعداد و ارقام صحيح جان‌باختگان را ثبت كنند؛ مقامات محلي كه اسناد وحشت‌انگيز وقايع را در مناطق خويش نگاه داشته بودند؛ مسئولان نگهداري از آرشيوهاي محلي در ولايات مختلف كه با طيب خاطر، با ايما و اشاره، به رفيقي معتمد كه وانمود مي‌كرد مشغول تحقيق درباره توليد غلات در چين است چراغ سبز نشان دادند. واكنش؟ در ووهان، از شهرهاي مهم در مركز چين، دفتر كميته مديريت جامع نظم اجتماعي كتاب «سنگ مزار» را در فهرست «كتاب‌هاي شنيع و هرزه‌‌نگاري و خشونت‌بار و ناسالم براي مطالعه كودكان» قرار داد، كتاب‌هايي كه به محض ديدن بايد توقيف و ضبط شوند. در ديگر جاها، حزب با سكوت و بي‌‌اعتنايي كوشيد كتاب را بي‌اثر كند و هرگونه اشاره به آن را در رسانه‌ها ممنوع ساخت ولي از حمله كردن به خود كتاب پرهيز كرد تا توجه كسي بدان جلب نشود. البته يانگ هنوز كه هنوز است در چين زندگي مي‌كند، بازنشسته است، كسي كارش ندارد، و گهگاه مطالبي در نشريه‌هاي علمي منتشر مي‌كند. يكي از بصيرت‌هاي مهم يانگ اين بود كه يكي از علل وقوع قحطي بزرگ چين به كار گرفتن علم غلط است: حكومت مركزي فرمان اعمال تغييراتي چند در فنون زراعت صادر كرد، آن هم برمبناي انديشه‌هاي ترافيم لیسنكو (1898-1976)، شبه‌دانشمند اوكرايني. يكي از اين انديشه‌ها، «كشت تنگاتنگ» (close planting) بود: در اين شيوه، چگالي نهال‌ها را ابتدا سه برابر مي‌كردند و سپس مجددا دو برابر. اين نظريه ايده همبستگي طبقاتي را به حوزه طبيعت منتقل مي‌كرد و اظهار مي‌داشت گياهاني كه به يك نوع يا گونه نباتي تعلق دارند با هم رقابت نمي‌كنند بلكه به همديگر ياري مي‌رسانند – البته در عمل گياهان همنوع با هم رقابت كردند: اين قضيه مانع رشد گياهان شد و محصول به شدت كاهش يافت.

اين‌چنين است كه تركيبي از به‌يادآوردن و تكرار دروغ‌آميز در مورد گذشته كمونيسم عمل مي‌كند، البته اين دروغ‌آميزي به هيچ وجه محدود به كمونيست‌هايي نمي‌شود كه حاضر نيستند با گذشته خويش تصفيه‌حساب كنند و بدين‌سان خود را به تكراركردن آن محكوم مي‌كنند. شيوه معمول ليبرال‌ها يا محافظه‌كاراني كه تصويري اهريمني از انقلاب اكتبر ترسيم مي‌كنند نيز پتانسيل رهايي‌بخشی را كه به وضوح در آن انقلاب مي‌توان تشخيص داد از نظر دور مي‌دارد و كل انقلاب را در كوششي سبعانه براي قبضه‌كردن قدرت دولتي خلاصه مي‌كند. از تنش بين اين دو جنبه انقلاب نبايد نتيجه گرفت كه چرخش استاليني انحرافي ثانوي از اصل انقلاب بود زيرا به راحتي مي‌توان نشان داد اين چرخش امكاني بود كه در ذات پروژه بلشويك‌ها سرشته بود و اين يعني پروژه آنها از همان آغاز محكوم به شكست بود. به همين سبب است كه پروژه بلشويك‌ها حقيقتا تراژيك بود: يك رؤياي رهايي‌جوي اصيل كه دقيقا به واسطه پيروزي‌اش محكوم به شكست بود.

در اينجاست كه به‌كار‌آوردن به ميدان مي‌آيد، در مقام بازانديشي ريشه‌اي در كمونيسم، تلاش براي فعليت‌بخشيدن مجدد به آن براي دنيای امروز. و به همين سبب است كه فقط كساني كه به كمونيسم وفادارند مي‌توانند نقدي حقيقتا ريشه‌اي بر واقعيت تاسف‌آور رژيم استالين و اولاد آن وارد كنند. بياييد با آن مواجه شويم: امروزه گمان مي‌كنند لنين و ميراث او منسوخ شده‌اند و راهي براي احياي آنها نيست، ‌گمان مي‌كنند لنين و ميراث او به «پاردايمي» تعلق دارند كه از رده خارج شده است. نه تنها لنين توانايي رؤيت بسياري از مسائلي را نداشت كه اكنون معضلات اصلي زندگي معاصرند (مسائل زيست‌محيطي، مبارزات در راه رهايي تمايلات جنسي و غيره)، روال سبعانه سياسي او هم به هيچ‌وجه با حساسيت‌هاي دموكراتيك جوامع امروز سازگار نيست، تصور او از جامعه جديد در قالب يك نظام صنعتي متمركز كه دولت آن را اداره مي‌كند هيچ ربطی به مقتضيات زمانه ما ندارد و غيره. آيا به جاي تلاش مذبوحانه براي نجات هسته اصيل تفكر لنين از آبرُفت استاليني، معقول‌تر آن نيست كه لنين را فراموش كنيم و به ماركس برگرديم و در كارهاي ماركس به دنبال ريشه‌هاي مشكل اصلي جنبش‌هاي كمونيستي قرن بيستم بگرديم؟

با همه اين اوصاف، آيا وضعيتي كه لنين در آن به سر مي‌برد دقيقا دچار نوميدي مشابهي نبود؟ راست اين است كه چپ امروز با تجربه طاقت‌فرساي پايان كل عصر جنبش كمونيسم مواجه است، تجربه‌اي كه چپ را وامي‌دارد بنيادي‌ترين مختصات پروژه‌اش را از نو ابداع كند. اما تجربه‌اي دقيقا مشابه بود كه به تولد لنينيسم انجاميد. به ياد آوريد شوكه‌شدن لنين را وقتي در پاييز 1914 تمام حزب‌هاي سوسيال‌دموكرات اروپا (به استثناي احترام‌انگيز بلشويك‌هاي روسي و سوسيال‌دموكرات‌هاي صرب) تصميم گرفتند از «خط‌مشي وطن‌پرستي» پيروي كنند. وقتی «فوروِرتس» [=به پيش!]، روزنامه سوسيال‌دموكرات‌هاي آلمان، گزارش كرد كه سوسيال دموكرات‌ها در رایستاگ [=پارلمان آلمان] به تخصيص اعتبارات براي ارتش راي داده‌اند، لنين با خود فكر كرد اين خبر جعلي است و پليس مخفي و نيروهاي امنيتي روسيه اين خبر را براي فريب كارگران روسيه نشر داده است. در عصر منازعه‌اي نظامي كه قاره اروپا به دو نيم كرد، چه دشوار بود خودداري از پذيرفتن اين نظر كه آدم بايد حتما موضع بگيرد، چه دشوار بود مخالفت با «تب وطن‌پرستي» در وطن خويش! چه بسيار انسان‌هاي بزرگ و تيزبيني (از جمله فرويد) كه به وسوسه ملي‌گرايي تن سپردند، گيرم نه بيش از دو سه هفته!

شوك سال 1914 – اگر از قاموس آلن بديو بهره گيريم – يك «désastre» بود، فاجعه‌اي بود كه در آن كل يك جهان ناپديد گرديد: نه فقط ايمان خوش‌خيالانه بورژوايي به پيشرفت، بلكه همچنين آن نهضت سوسياليستي كه ملازم آن بود. لنين هم جاي پايش را از كف داد – در واكنش نوميدانه او به اين اوضاع در رساله «چه بايد كرد؟»، هيچ احساس رضايتي در كار نيست، هيچ «من كه گفته بودم!»، «ديديد كه حق با من بود!» به چشم نمي‌خورد. اين لحظه «verzweiflung» [ياس و استيصال]، اين فاجعه، عرصه را براي بروز رخداد لنيني گشود، براي گسستن از تاريخي‌گري تكامل‌گراي بين‌الملل دوم – و لنين يگانه كسي بود كه در تراز اين عرصه‌گشايي ايستاده بود، يگانه كسي بود كه حقيقت مطلق فاجعه را به روشني صورت‌بندي كرد. لنيني كه در اين لحظه نوميدي متولد شد لنيني بود كه از بيراهه قرائت دقيق و خط به خط «منطق» هگل قادر شد بخت منحصربه‌فردي را تشخيص دهد كه براي انقلاب پيش آمده بود.

امروزه چپ در وضعيتي قرار دارد كه شباهت غريب و شايد رعب‌آوري به وضعيتی دارد كه به تولد لنينيسم انجاميد، و بدين‌اعتبار وظيفه چپ تكراركردن لنين است. تكرار لنين به معناي «بازگشتن» به لنين نيست. تكرار لنين يعني پذيرفتن اينكه «لنين مرده است»، پذيرفتن اينكه راه‌حل خاصي كه او پيشنهاد كرد شكست‌خورده است،‌ آن هم شكستي وحشتناك. تكرار لنين يعني بايد فرق بگذاريم بين كارهاي بالفعل لنين و ميدان امكان‌هايي كه او گشود، يعني تصديق وجود تنشي كه در خود لنين جاري بود، تنش ميان افعال و اعمال او و جنبه ديگر او، يعني آنچه «در لنين بيش از خود لنين» بود. تكرار لنين به معناي تكرار كارهايي كه لنين «كرد» نيست، تكرار لنين يعني تكرار كارهايي كه لنين «در انجام‌شان شكست خورد»، تكرار كارهايي كه لنين «نتوانست بكند»، تكرار فرصت‌هاي «از دست‌رفته» او.

منبع: تز یازدهم

منبع: مقدمه کتاب «لنین 2017: به یادآوردن، تکرارکردن و به‌کارآوردن»

Leave a Reply

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.