Home > از «آزادی اندیشه» > جهانی بنشسته در گوشه‌ای ــ یارشاطر و ایران

جهانی بنشسته در گوشه‌ای ــ یارشاطر و ایران

-
فخرالدین عظیمی
چهارشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۹ - Jul 29, 2020

* این مقاله بخشی از شماره نهم نشریه «آزادی اندیشه» است. این نشریه را اینجا دانلود کنید. 

درآمد

انگیزه‌های شادمانی و اندوه ریشه در ویژگی‌های فرهنگی دارند. سبب‌های شورمندی و اندهگساری در زیست ملت‌ها و فرهنگ‌ها به هم نزدیکند ولی مایه‌های سرخوشی با ویژگی‌های فرهنگی آمیخته‌ترند. در برخی فرهنگ‌ها اندوه دیرتر می‌ماند و شادی گریزان‌تر است؛ زخم‌های شکست و فروماندگی و خواری آهسته‌تر بهبود می‌پذیرند؛ خاطرۀ تلخی‌های گذشته بر امیدواری به شادمانی‌های آینده سایه می‌افکنند. اگر نه زندگی کنونی امیدبخش باشد و نه چشم‌انداز آینده، پناه‌جویی در آرامستان گذشته مایۀ آسودگی می‌شود. ملتی که از سرنوشت امروزین خود ناخشنود است به سرفرازی‌های واقعی یا خیال‌پردازانۀ گذشتۀ خود بیشتر می‌اندیشد و می‌بالد. می‌کوشد لحظه‌هایی شکوهمند را در گذشته بجوید و در خاطرۀ جمعی زنده کند. تلاش می‌کند دستاوردهای گذشتۀ خود در گسترۀ فرهنگ و ادب را دستمایۀ سرفرازی امروزین کند. پاسداران آن دستاوردها را نیز بزرگ می‌شمارد و ارج می‌نهد. آن‌ها را نمادهای هویّت فرهنگی و سرمایه‌ای معنوی می‌شمارد که از یورش‌ها و تندبادهای کوبندۀ تاریخی جان به در برده است ولی همچنان در خطر است.

احسان یارشاطر

نازیدن خیال‌پردازانه به فرهنگ گذشته، بدون شناخت آن فرهنگ، سبکسرانه است. باید دانست در پهنۀ جغرافیای فرهنگی و تاریخ دیرین ایران‌زمین چه رخ‌داده است؛ به چه می‌توان نازید؛ چه ماندگار است؛ چه را باید به فراموشی سپرد؛ از چه باید شرمگین بود. شرمگینی امروز را در سایۀ سرافرازی‌های دیروزین نمی‌توان از یاد برد. در روزگار ما سرفرازیِ جمعی سنجه‌هایی فرافرهنگی دارد. دربارۀ هنجارهای نام و ننگ در زیست ملی، و در این‌ باره که سرفرازی چیست و فرهنگ را چگونه باید دریافت، دیدگاه‌ها گوناگون است. اما همه سرفرازی ملی و پاسداشت فرهنگ را بایسته می‌دانند؛ می‌خواهند سرمایه‌های فرهنگی و نمادینِ جمعی، و بنیادهای همدلی و همبستگی ملی استوار بمانند.

در پهنة تاریخ ایران بار پایداریِ بنایی را که فردوسی برافراشته است بسیاری بر دوش کشیده‌اند. انبوهی از یاد رفته‌اند و شماری در یادها مانده‌اند. در روزگار ما، پیشگامانی از قلمرو فرهنگ و ادب در حافظۀ جمعی ماندگار شده‌اند. نام بسیاری از آنان را هر کتاب‌خوان کنجکاوی می‌داند. از اینان، سه تن، به سبب دامنۀ دستاوردها یا اهمیت کارهایی که در پیش گرفتند و به سامان رساندند، جایگاهی ویژه یافته‌اند: علی‌اکبر دهخدا، ایرج افشار، احسان یارشاطر. تفاوت‌های این سه در حوزۀ منش شخصی، گرایش‌های فکری و سیاسی، و چندوچون دستاوردها کم نیست. دهخدا (ز. ۱۲۵۷) از نسلی دیگر بود؛ ۷۶ سال زیست؛ بار سنگینی را در عمل یک‌تنه و با سختی‌های جان‌فرسا و فداکارانه بر دوش کشید. او به‌درستی لغت‌نامه را «سنگ اساسی بنای معارف» کشور می‌شمرد ولی در به سامان رساندن آن از پشتوانۀ مادی بهره‌ور نبود و نگران بود پس از مرگش «مسوده‌های این کتاب برای پیچیدن گل‌گاوزبان و بنفشه به عطارهای سر گذر فروخته شود.»1 افشار (ز. ۱۳۰۴) و یارشاطر (ز. ۱۲۹۹) همروزگار یکدیگر بودند. افشار ۸۵ سال زیست و یارشاطر ۹۸ سال. هردو از پشتوانه‌ها و امکاناتی گسترده‌تر از دهخدا بهره‌ور بودند ولی دستمایۀ اصلی آنان نیز چیزی جز ایران‌دوستیِ شورمندانه و سخت‌کوشیِ دانشورانه نبود. دستاوردهای هر سه خیره‌کننده بوده است. اینان هر یک جهانی بودند بنشسته در گوشه‌ای.

 زندگی و کارنامه

یارشاطر در همدان زاده شد. خاندان او کاشانی بودند ولی به همدان و سپس کرمانشاه کوچیدند. کودکی او در پی از دست دادن پدر و مادر، در پی بیماری و در اندک فاصله‌ای از یکدیگر، با تلخی درآمیخت. هیچ کودکی نمی‌تواند چنین رویداد جگرتابی را از یاد ببرد. ته‌نشست این تلخی فراموشی را برنمی‌تابد. روانی نژند سبب می‌شود لب هم اگر گهگاه خندان باشد دل خونین بماند. خردسالان بسیاری را این‌گونه رخدادها فرو کوبانده است. یارشاطر گویا از گوهری دیگر بود. نیرویی از درون او را برانگیخت تا توانایی‌هایش را شکوفا کند. راه این کار درخشش در دانش‌آموزی بود. به‌درستی گمان می‌کرد روان مادر و پدرش از این کار شاد خواهد شد. داستان کودکی یارشاطر داستان گریز از سایۀ سنگین سوک دیروز و رهسپاریِ استوارانه به‌سوی کامیابی فردا بوده است. ره‌توشۀ این سلوک را همه ندارند. او، پس از چیرگی بر تلخی‌های کودکی، خوشبخت زیست. زندگی را به کاری گذراند که دوست داشت. بخت این را داشت که در همدان و کرمانشاه و تهران در مدرسه‌های خوب درس بخواند. در دانشسرای مقدماتی و سپس در دانشگاه تهران تحصیل کرد. در ۱۳۲۱ در رشتة ادبیات و زبان فارسی دانش‌آموخته شد. مدتی در دبیرستان علمیه درس داد و یک سال بعد معاون دانشسرای مقدماتی شد. اما شوق درس خواندن بر او چیره بود. در ۱۳۲۶ با پایان‌نامه‌ای دربارۀ شعر فارسی در نیمۀ دوم سدۀ نهم، که زیر نظر علی‌اصغر حکمت گذراند، از دانشگاه تهران دکترا گرفت. فرصت دانشجویی در دانشگاه تهران، و روح کنجکاو و جست‌وجوگر، او را توانا کرد با شیوه‌های نوِ اندیشه و نگرش آشنا شود و در سایۀ گرایش‌ها و رهیافت‌های فکریِ سکولار افق‌های ذهنی خود را بگستراند.

یارشاطر مدتی در دانشکدۀ الهیات دانشگاه تهران درس داد ولی در همان سال ۱۳۲۶ با دریافت بورسی از شورای فرهنگی بریتانیا به لندن رفت و دانشجوی والتر برونو هنینگ، ایران‌شناس برجستة آلمانی (۱۹۰۸-۱۹۶۷) و استاد دانشگاه لندن، شد. پس از پنج سال، و دریافت کارشناسیِ ارشد، در ۱۳۳۱ به ایران برگشت و در دانشگاه تهران به تدریس پرداخت. این پنج سال، و فرصت آشنایی نزدیک با هنجارهای پژوهشگری مدرن و فضای دانشگاهی، فرهنگی، و فکری غرب، را باید از مهم‌ترین دوره‌های زندگی یارشاطر دانست. او سرانجام در ۱۳۳۹/ ۱۹۶۰ با پایان‌نامه‌ای دربارة گویش‌های تاتی جنوبی تحصیلات خود در دانشگاه لندن را به پایان برد و از آن دانشگاه نیز دکترا گرفت. از نوشته‌هایی که یادگار دورۀ دانش‌پژوهی آغازین یارشاطرند دو اثر مهم و پیشگامانه را باید نام برد که بر پایان‌نامه‌های دکتری او در دانشگاه‌های تهران و لندن تکیه ‌دارند: یکی دربارۀ شعر فارسی در عصر تیموری و دیگری کاوشی در گویش‌های تاتی جنوبی. این گویش‌ها، که از رود ارس تا ایران مرکزی گسترده بوده‌اند، ریشه در ایران باستان دارند.2 از یارشاطر یادداشت‌هایی نیز به‌ویژه دربارۀ این گویش‌ها، و گویش‌های دیگر ایران، به ‌جا مانده که منتشرنشده است

در ایران محمدتقی بهار، عباس اقبال آشتیانی، احمد بهمنیار، علی‌اصغر حکمت، بدیع‌الزمان فروزانفر، سید حسن تقی‌زاده، محمدحسین فاضل تونی، سید کاظم عصار، امینة پاکروان و مانندگان آنان در شکل‌گیری فکری یارشاطر مؤثر بوده‌اند. از کسانی که در ایران و در گسترۀ ادب و فرهنگ بر او تأثیر ویژه داشت ابراهیم پورداوود بود که در اوستاپژوهی میان ایرانیان پیشگام بود، جایگاهی والا یافت، و در دانشگاه تهران استاد شد. یارشاطر شاگرد او بود و پس از بازگشت از لندن و در پی بازنشستگیِ پورداوود در ۱۳۳۷ به جانشینی او استاد کرسی فرهنگ ایران باستان شد. یارشاطر در انگلستان از هنینگ بیشترین تأثیر را پذیرفت؛ او را نابغه می‌دانست و دربارۀ او نوشته‌ای گویا و پربار بر جا نهاده است.3 از چهرۀ دیگری در لندن نیز باید نام برد: مری بویس پژوهشگر انگلیسی که همسال یارشاطر بود و از ۱۳۲۷/ ۱۹۴۸ در دانشگاه لندن به تدریس زبان‌های کهن ایران، و آیین‌های زردشتی و مانوی، پرداخته بود و سرانجام جانشین هنینگ شد.

یارشاطر، در کنار کارهای دانشگاهی، نهادهایی را نیز پی‌ریزی کرد. او بنگاه ترجمه و نشر کتاب را در ۱۳۳۳، به پشتوانۀ مالی بنیاد پهلوی، به راه انداخت. این بنگاه در کار ترجمۀ آثار فرهنگ و ادب و اندیشه‌های غربی، در کنار پژوهش‌های ایران‌شناختی و آثار ادبی ایران، گام‌های مهم برداشت و سنجه‌ها و هنجارهای دانشورانۀ تازه‌ای را در نگارش و ترجمه در میان نهاد. چهار سال پس‌ از این (۱۳۳۷)، یارشاطر انتشار مجلۀ راهنمای کتاب را با همراهی ایرج افشار آغاز کرد. امتیاز مجله را یارشاطر داشت و افشار مدیر و سردبیر آن بود. شمار زیادی از برجستگان فرهنگ و ادب با این نشریه، که نخست ماهنامه بود و سپس فصل‌نامه شد، همکاری کردند. این مجله گام‌های مهمی در پیشبرد شیوه‌های مدرن نقد و بررسی کتاب در ایران برداشت. یارشاطر در همان سال (۱۳۳۷/ ۱۹۵۸)، استاد میهمان دانشگاه کلمبیا در نیویورک شد. او دو سال در آن‌جا ماند و به ایران برگشت. یک سال پس از بازگشتش، در ۱۳۴۰/ ۱۹۶۱، دانشگاه کلمبیا کرسی تازه‌ای را که هاکوب کِورکیان، از ارمنیان ایران‌دوست و ثروتمند، پایه گذاشته بود به او واگذار کرد واو مدیر پژوهش‌های ایرانی در آن دانشگاه شد. یارشاطر شش سال بعد مرکز ایران‌شناسی آن دانشگاه را پی افکند که به‌تازگی به نام او نام‌گذاری شده است (اکتبر ۲۰۱۸). کتابخانۀ سعید نفیسی را که خریده بود و کتاب‌های خودش پشتوانه پژوهش‌های ایران‌شناختی این مرکز شد.4

یارشاطر در ۱۳۴۸ به همراهیِ بنیاد پهلوی پیشنهاد ترجمۀ چاپ جدید دائرة‌المعارف اسلام را در میان نهاده بود و اندیشۀ تکمیل مقالات آن و افزودن مطالبی دیگر در میان آمد. دانشنامه ایران و اسلام پیامد این بود و بنا بود مبتنی بر دائرة‌المعارف اسلام باشد ولی با افزوده‌هایی گسترده دربارة تمدن و فرهنگ و آیین‌های ایران. تأمین هزینة آن را دولت ایران (سازمان برنامه) به عهده گرفته بود. در پی انقلاب، و گسسته شدن پیوندهای یارشاطر با ایران، ادامۀ کار آن دانشنامه ناممکن شد، اما دلبستگی معنوی او با سرزمین خود استوار ماند. او در این شرایط تازه، در ۱۳۶۰/ ۱۹۸۱، پی‌ریزی و ویرایش دانشنامۀ ایرانیکا را به صورتی تازه در دانشگاه کلمبیا و به زبان انگلیسی آغاز کرد. کار این دانشنامه با کمک بنیاد ملی علوم انسانی امریکا، که معتبرترین نهاد مستقل پیشبرد علوم انسانی در این کشور است، به‌پیش رفت. یارشاطر بنیاد میراث ایران را نیز برای کمک به تأمین نیازهای مالی ایرانیکا پایه‌گذاری کرد. با شمارکمی دستیار دلبسته و توانا، و اغلب با امکانات مالی نابسنده، این کار سترگ به‌پیش رفت. یارشاطر از مرز پنجاه‌سالگی گذشته بود که این کار را آغاز کرد و تا نیمۀ نودسالگی روزی دوازده ساعت برای پیشبرد آن کار کرد. در ۱۳۶۹/ ۱۹۹۰، در هفتادسالگی، از تدریس بازنشسته شد ولی تلاش‌های او در پیشبرد کارهای پژوهشی، به‌ویژه ایرانیکا، شتاب بیشتری گرفت. گنجینه‌ای را که از آثار باستانی و هنری گردآورده بود فروخت و درراه پیشبرد بنیاد میراث ایران و کار دانشنامۀ ایرانیکا هزینه کرد. همسر او، لطیفه یارشاطر، که نزدیک به چهل سال باهم زیسته بودند در ۱۳۷۸/ ۱۹۹۹ درگذشت. آن‌ها فرزندی نداشتند. او از همسرش همیشه با قدرشناسیِ آمیخته با اندوه از کوتاهی‌های احتمالی خود یاد می‌کرد.5

***

اندیشۀ انتشار ایرانیکا در شرایطی شکل و شتاب گرفت که در پی رخدادهای پس از انقلاب، و به‌ویژه گروگان‌گیری، تصوراتی که از ایران در میان بود دگرگون‌شده بود. از دید یارشاطر جایگاه تمدنی ایران در جهان از هنگامه‌های سیاسی، یا مرزهای جغرافیایی ایران امروز، بسی مهم‌تر و فراتر بوده است. تمدن جهانیِ ایران در پیوند با دیگر تمدن‌های کهن جهانی بالید و جایگاهی والا یافت ولی ارج آن ناشناخته مانده و رخدادهای سده‌های اخیر بر آن سایه‌افکن شده است. به گمان او در شرایطی که برداشت‌های ناخوشایند دربارۀ ایران روزافزون بود تلاش در راه برکشیدن میراث تمدنی ایران ضرورتی فزاینده داشت. پس از انقلاب آوازه‌گری‌های ایران‌ستیزانۀ برخی کشورهای عرب نیز رو به فزونی نهاد. این کشورها پیشبرد هدف‌های خود را در شرایطی که دانش با پول و قدرت مادی پیوندی استوار یافته است، آسان دیدند و رفتارهای دشمنانه نسبت به ایران را، که اغلب بر انگیزه‌هایی کوته‌بینانه تکیه داشته است، پی‌گیری کردند. پول‌های فراوانی که این کشورها به دانشگاه‌های غرب داده‌اند، و کرسی‌ها و نهادهایی را که پی افکنده‌اند، بی‌توجهی آشکار نسبت به ایران و تمدن و فرهنگ آن را در پی داشته است. عربان کوشیده‌اند به پشتوانۀ پول و نفوذ در محافل دانشگاهی غربی، سهم سترگ ایران و ایرانیان در شکل‌گیری تمدن اسلامی را نیز ناچیز جلوه دهند. ایرانیان فرهیخته و وطن‌دوستِ غربت نشین از تلاش‌های متقابل بازنمانده‌اند ولی به پشتوانه‌های مادیِ بسنده دسترسی نداشته‌اند. با تأسف باید گفت، در اثر پول و نفوذ عربان، این روزها هر استاد ایران‌شناسی که از دانشگاه‌های امریکا بازنشسته می‌شود جای خود را به کارشناسان امور عرب می‌دهد.

 مهم‌ترین نهادی که کوشیده است با یورش‌های فرهنگیِ موجود علیه جایگاه تمدنی ایران مقابله کند دانشنامۀ ایرانیکا بوده است. ایرانیکا، که کار تکمیل آن ادامه دارد، اکنون به مرجعی پذیرفته و اعتبارمند تبدیل‌شده است. این دانشنامه تلاش کرده است، بی‌آن‌که سودای خوارداشت کسی یا کشوری را در سر پرورد، پایمال شدن حق ایران را مانع شود. تلاش اصلی ایرانیکا بر این بوده است که کارنامه، دستاوردها، و هر آن‌چه را با تجربه‌ها و زیست‌بوم ایرانیان، در گسترده‌ترین معنای آن، از آغاز تا امروز پیوند داشته است بررسی کند و اهمیت ایران را، هم در شکل‌گیری تمدن اسلامی، و هم در حوزۀ وسیعی که گسترۀ جغرافیایِ فرهنگیِ ایران و قلمرو زبان فارسی بوده است، بازتاب دهد.6 ایرانیکا امروز از معتبرترین منبع‌های کاوش دربارة بسیاری چهره‌ها، جنبش‌ها، مفاهیم و انبوهی موضوعات مربوط به تمدن ایران و بخش وسیعی از خاورزمین است. اهمیت ایرانیکا، به‌رغم امکانات محدودی که در اختیار داشته است، ستایش‌انگیز است. این کار سترگ در اثر همت و پشتکار یارشاطر به‌پیش رفت. او توانست برجسته‌ترین دانشوران را بجوید و به همکاری برانگیزد. ارج و آبرویِ ایرانیکا در سایۀ دلبستگی به سنجه‌های علمی و هنجارهای پژوهش آزادانه و برکنار از وابستگی به قدرت سیاسی، تأمین شد. جامعیت، استقلال، و تکیه ‌بر کسانی که در حوزۀ کار خود ورزیدگیِ کم‌مانند داشته‌اند و اغلب چهره‌هایی جهانی بوده‌اند، به همراه برکناری از وابستگی مادی و مالی، جایگاه این دانشنامه را استوار کرده است. ایرانیکا یکی از بلندپروازانه‌ترین دانشنامه‌های جهان است. رؤیاهای بی‌شماری به تحقق نپیوسته و آرزوهای بسیاری خاک‌شده است؛ اما نهال آرزوهای یارشاطر شاید بیش از آن‌چه خود او گمان می‌کرد بارور شد.

دستاوردهای دیگر یارشاطر در زمینۀ فرهنگ و ادب ایران نیز از اهمیتی ویژه ‌برخوردارند. او ویراستار جلد سوم از مجموعۀ هفت‌جلدی تاریخ ایران کیمبریج دربارة ایران دورة سلوکیان ، پارتیان و ساسانیان بود. این جلد در دو کتاب مفصل تدوین‌شده است و دو فصل از کتاب نخست این جلد را (دربارۀ باورها و جهان‌نگری‌های مشترک، و تاریخ ملی ایران) نیز او نوشت.7 او سرویراستار ترجمۀ مجموعۀ چهل‌جلدی تاریخ طبری از عربی به انگلیسی بود و این کار را به یاری شماری دیگر از خاورشناسان، ازجمله فرانتس رزنتال، پژوهشگر برجستۀ آلمانی ـ امریکایی، و ادموند بازورث، ایران‌شناس پرکار انگلیسی، صورت داد. پژوهشگران ناموری ترجمۀ مجلدات گوناگون این کتاب را به عهده گرفتند. یارشاطر پایه‌گذار مجموعۀ بیست‌جلدی تاریخ ادبیات ایران نیز بوده است که شش جلد آن تاکنون به چاپ رسیده است.8 مجموعه‌های دیگری نیز در حوزۀ میراث ایران، پژوهش‌های ایران‌شناختی، و متون فارسی به همت یا زیر نظر او به چاپ رسیده است. از کارهای دیگر او می‌توان نگارش کتاب داستان‌های ایران باستان،9 مقالات فراوان، و کتاب‌هایی را برشمرد که گرد آورده یا ویرایش کرده است و دسترسی به جزئیات آن‌ها آسان است.10

***

امریکا سرزمین سالخوردگان نیک‌بخت نیست. اگر رفاه مادی آنان نیز تأمین باشد نیازهای روانی و عاطفی آنان به چیزی گرفته نمی‌شود. بسیاری سالخوردگان دستخوش فراموشی و دل‌شکستگی می‌شوند، به گوشه‌نشینی در خانه‌های سالمندان تن درمی‌دهند و چشم ‌به ‌راه پایان زندگی می‌مانند. شتاب و فشارهای کار و زندگی فرصت چندانی برای کسی باقی نمی‌گذارد که به خویشان کهنسال خود بیندیشد. کسی نیز سالخوردگان را خردمند نمی‌خواند و با این کار به دلجویی آنان برنمی‌خیزد. چنین دل‌خوش کردن‌ها، یا تعارف‌ها، جایی در ادب و آداب متعارف ندارد. گم‌نامی و گوشه‌نشینیِ ناگزیر، و تلخی‌های آن، می‌تواند ارادۀ زیستن را بکاهد. همه‌جا کسانی که در زمستانِ زندگی نیز بخت برخورداری از توجه و احترام داشته‌اند دیرتر و بارورتر زیسته‌اند. سالخوردگی در غربت دردناک است. یارشاطر از این تجربه‌های تلخ برکنار ماند؛ تا نود و اند سالگی کارکرد؛ در کهن‌سالی هر جا رفت با نگاه‌ها غمگسارانه و سخنان ستایشگرانۀ هم‌وطنان روبه‌رو شد؛ به نوازش پذیرفته شد؛ پیر و جوان بر صدرش نشاندند و پاسش داشتند. انگیزه‌ای که در پیگیریِ ایرانیکا و کارهای همانند آن داشت، به همراه این ‌قدرشناسی‌ها، او را برپا و پویا و سرزنده نگاه داشت. یاوری مالی به ایرانیکا کمتر از آن بود که انتظار می‌رفت اما ایرانیان دل‌آگاه از اهمیت این دانشنامه آگاه بودند و آگاهی خود را با گرامی‌داشت یارشاطر نشان می‌دادند. یارشاطر به‌رغم دستان و صدای لرزان، اراده‌ای استوار داشت و پشتکاری کم‌مانند. در ساماندهیِ ایرانیکا از سختگیری پرهیز نداشت. بسیاری را با فشار و ترغیب به همکاری برانگیخت. در مواردی سخن و خواست خود را سرکشانه و به‌رغم مقاومت‌های نیک‌دلانه به‌پیش برد. پافشاری او در احیا و کاربرد «پرشا» به‌جای ایران در ایرانیکا از این مقوله بود. او با سیمای پدرانۀ خود می‌توانست شوق و آزرمی را که در دل داشت به دیگران هم سرایت دهد.

 منش و نگرش سیاسی

یارشاطر در دلبستگی به اعتلای فرهنگ ایران آرمان‌خواه و چه بسا ناشکیبا بود اما در نگرش سیاسی آرمان‌خواهیِ خیال‌پردازانه را برنمی‌تابید و مدارا و میانه‌روی را واقع‌نگرانه‌تر می‌دانست. رخدادهای روزگار خردسالی و تجربه‌هایی که ریشه در آسیب‌پذیری‌هایی داشتند که یارشاطر از آن‌ها رنج‌برده بود بر او اثری ژرف داشت. او خواهان دولتی مقتدر و مصمم بود که به نوسازی کمر بندد؛ بتواند نمودارهای ناخوشایند تنگ‌نظری‌های اجتماعی را مهار کند، و لوازم پیشرفت فرهنگی و مدنی، و زمینۀ فراتر رفتن از خشک‌اندیشی را آماده‌تر سازد. او رشد تدریجی و پیوسته، و تکیه ‌بر سیاستگران کاردان و توانا، را کارآمدتر از تندروی و گسست می‌دانست. یارشاطر از ستایشگران سید حسن تقی‌زاده و دانشوری و منش سیاسی او بود؛ با اسدالله عَلَم هم نزدیک بود. دشمن‌کامیِ علم نسبت به تقی‌زاده، و تفاوت‌های ژرف این دو در رفتار سیاسی و دانشوری، مانع احساسات دوستانۀ یارشاطر نسبت به آن دو نبود.

عَلَم در دورۀ وزارت و نخست‌وزیری برخی از اهل ادب را به‌سوی خود جلب کرد ــ کسانی مانند پرویز ناتل خانلری (مدیر مجلۀ سخن)، یارشاطر، رسول پرویزی، و فریدون توللی را. خانلری و یارشاطر در جوانی از وسوسۀ گرایش‌های چپ برکنار نمانده بودند اما پرویزی و توللی، که یکی بوشهری و دیگری شیرازی بود، مدتی عضو حزب توده بودند. پرویزی و توللی به همراهیِ خلیل ملکی از حزب توده جدا شدند. توللی به نیروی سوم پیوست ولی آن را نیز کنار نهاد. او که شاعر و طنزپردازی زبردست بود، و روزگاری با نوشتن التفاصیل سیاستگران دست‌نشانده را به سخره گرفته بود، پس از مرداد ۱۳۳۲، رفته‌رفته دستخوش نومیدی شد و کوشید خود را با روند روزگار همراه کند. او که مصدق و دلیری‌های او در دادگاه نظامی را در شعری ستایش کرده بود، در قصیده‌ای عَلَم را ستود؛11 هنگامی‌که از کارمندی و بیماری به ستوه آمده بود ، در سایۀ عَلَم که «از سر ارادت» او را «امیر» می‌نامید، در دانشگاه پهلوی شیراز شغلی یافت.12 خانلری به سناتوری، و وزارت در کابینۀ عَلَم رسید و پرویزی معاون عَلَم، و سپس نمایندۀ مجلس و سناتور شد. برای پرویزی دوران دل‌بستگی‌های گذشته، و احساساتی که به نگارش شلوارهای وصله‌دار در مجلۀ سخنِ سال‌های ۱۳۳۱-۱۳۳۲ انجامیده بود، سپری‌شده بود. یارشاطر خود را از مقام‌جویی‌های آنان، و درگیری‌هایی که به آن تن دردادند،  برکنار نگاه داشت و پاسداری از شأن دانشورانه را از جایگاه و عنوان سیاسی مهم‌تر دانست. اما، در سایۀ این‌گونه پیوندها، پیشبرد کار و برنامه‌های دانشگاهی و فرهنگی خود را آسان‌تر دید. علم در پیشرفت کار بنگاه ترجمه و نشر کتاب و تأمین بودجۀ آن نقشی مؤثر داشت.

دانش و افق فکری و فرهنگی عَلَم محدود بود؛ مَنشی ایلی ـ روستایی داشت؛ درکی از زمینه‌ها و لوازم دولتمردیِ مشروطه‌خواهانه نداشت. اما برخی حساسیت‌های فرهنگیِ سنتی را بیشتر از وزیران درس‌خواندۀ متعارف آن روزگار درمی‌یافت. به شعر و ادب ایران هم بیش از اغلب آنان توجه داشت. با آن‌که در سایۀ وفاداری و خدمتگزاریِ بی‌چون چرای خود، به لطف ملوکانه متکی بود و خود را کسی فراتر از «غلام شاهنشاه» نمی‌پنداشت، از ابراز نظر مصلحت‌اندیشانه، هر جا ممکن بود، باز نمی‌ماند و خود را از بسیاری دیگر از دست‌اندرکاران و وزیران آن روزگار دلسوزتر و بی‌پرواتر نشان می‌داد. از کوشش در برکشیدن شماری از اهل ادب و پشتیبانی افراد توانایی که به گمان او می‌توانستند به کار آرایش چهرۀ دولت و پیشبرد امور کشور آیند، فرو نمی‌ماند. می‌خواست با به‌کارگیری کسانی که نام و قلمی داشتند برای فرمانروایان آبرو و آزرمی فراهم کند. می‌کوشید از دامنۀ تلاش‌ها و تبلیغات ضد رژیم بکاهد و برخی مخالفان را با ترفند به کوتاه آمدن و بردباری وادارد. کوشش ناکام او در واداشتن جبهۀ ملی به سازگاری نیز ریشه در همین منش و بینش داشت.

یارشاطر بلندپروازی‌های سیاسیِ خانلری را نکوهش کرده بود و رابطۀ آنان دیرزمانی تیره یا سرد بود اما با گذشت سال‌ها رفتار خانلری در نزدیکی به علم و پذیرش وزارت فرهنگ را روا ‌دانست. او از این‌که «جنبش چپ» ایران خانلری را تحریم کرد و او را «از زمان عضویتش در حزب مردم و مشارکتش در امور سیاسی دشمن داشت» شکوه کرد و نوشت «باید به یاد آورد که در ایران که عموماً پس از اسلام تحت سلطۀ ترکان سلحشور و بیدادگر زیسته است امور همیشه به دست وزیران و مستوفیان و دبیران ادیب و فاضل انجام‌گرفته که ایران را می‌شناختند و بر احوال رعیت آگاه بودند و در حفظ موازین اجتماعی و مواریث علمی و ادبی آن اهتمام داشتند. در دورة رضاشاه مخبرالسلطنة هدایت و محمدعلی فروغی و علی‌اصغر حکمت از مصادیق آن سنت بودند و خانلری هر جا که بود همان سنت را دنبال می‌کرد. پس از او کسانی مباشر فرهنگ و آموزش ایران شدند که از فرهنگ، خاصه فرهنگ ما، بیگانه بودند.»13 یارشاطر سالیانی دیرتر نیز گفت: «من اعتقاد داشتم و هنوز هم دارم، اگر فردی آگاه و معتدل، و معتقد به اصلاح شرایط موجود، به دولت بپیوندد برای همه خوب است. به نظر من خیلی خوب است که کسی مثل خانلری وزیر فرهنگ یک کشور باشد تا یک آدم کم‌دان و تندرو.»14

روشن است که یارشاطر چندان به این‌که پس از مشروطیت بنا بود موازین دیگری بر کار کشورداری حاکم باشد و سنجه‌های آزادی‌خواهانه جایگاه والایی در ارزیابی اهل سیاست یابد، و سنت خدمتگزاری زیر سایۀ سلحشوران بیدادگر، جای خود را به تن دردادن به حاکمیت مردم و حکومت قانون و مشروعیتِ مدرن دهد، توجه نداشت. تفاوت‌های مستوفی‌گری و دبیری و کارگزاریِ گذشته، و مقتضیات فضل سنتی، را با روح سرکشانه و ارزش‌های روشنفکریِ مدرن نیز نادیده می‌گرفت. بیگانگی بسیاری از «وزیران فرهنگ» از فرهنگ، سخن به‌جایی است. در مورد این‌که هر چه وزیران آگاه‌تر و کاردان‌تر و دانشورتر باشند برای کشور بهتر است نیز جای گفت‌وگو نیست. اما خانلری و فروزانفر، و مانندگان آنان، اگر بر وسوسۀ کسب جایگاه سیاسی چیره شده بودند فرصت کارهای پژوهشی و آفرینشگرانۀ بیشتری می‌داشتند، و بخشی از زندگی خود را بر باد نمی‌دادند. ستایش یارشاطر از تقی‌زاده را شاید بتوان توجیه کرد؛ در فضل تقی زاده جای سخن نیست؛15 زیست سیاسی او نشیب و فرازهای فراوان داشت، اما منش و شخصیت او با ویژگی‌ها و رفتارهایی که با نام عَلَم درآمیخته است مقایسه‌ناپذیر است.

باور یارشاطر به میانه‌روی و شکیبایی و دگرگونی گام‌به‌گام در سایۀ نهادهای نو و کارگزارانی آگاه و کاردان و نواندیش موجب شد خودکامگی روشنگرانه و نوسازانه را برای کشورهایی مانند ایران گزیرناپذیر بداند،16 اما خود از ۱۳۴۰ در امریکا مقیم شد. یارشاطر در مورد وطن‌دوستی نیز زیاده‌روی و خشک‌اندیشی را نکوهش می‌کرد و نازیدن‌های سبک‌سرانه و خودستایانه و دگرستیزانه را ناپسند می‌شمرد. او خواهان آن بود که وطن‌پرست جهان را نیز دوست بدارد و «همۀ عالم را خانۀ خود بشمارد و در آبادی و بهروزی آن بکوشد.»17 اما به وطن خود بیش از هر جای دیگری اندیشید. وطن به معنایی که در نهانخانة دل او جا گرفته بود و با جان او درآمیخته بود، همزاد هستی و هویّت بود. جان‌مایۀ نوشته‌ها و تلاش‌های یارشاطر، و چکیدۀ پیام او برای وطن‌دوستان ایران، پاسداری از پشتوانۀ این وطن یعنی زبان فارسی و تلاش برای برکشیدن و بارورتر کردن آن بود. چه چیزی جز این وطن و میراث فرهنگی آن می‌توانست انگیزۀ آن‌همه تلاش پیگیر باشد. وطن برای یارشاطر بیش از آن‌که خاک و دره و کوه و دشت باشد فرهنگ و ادب فارسی بود. او، برخلاف بسیاری از دورافتادگان از یار و دیار، بخت آن را داشت که وطن خود را در آغوش یادهای پایدار به همراه داشته باشد و آن را سرمایۀ سرزندگی و افروزش و آراستگیِ جان خود کند. خود در این‌باره به شیوایی سخن گفته است و سخن او درخور نقل بی‌کم‌وکاست است. (بنگرید به پیوست)

 قلمرو اندیشه‌ها

یارشاطر در بسیاری نوشته‌های خود به سرتاسر گسترۀ تاریخ ایران می‌اندیشید و تأملات خود را با لحنی که هم توضیحی و هم آموزشگرانه بود در میان می‌گذاشت. در یادداشت‌هایی کوشید آن‌چه را «غلط‌های مشهور»، از جمله در دیدگاه‌های تاریخی، می‌شمرد، تصحیح کند و به شیوه‌ای برانگیزاننده پندارهای رایجی را به چالش کشد. این‌گونه نوشته‌ها روزنه‌هایی به‌سوی جهان‌نگری و رهیافت‌های فکری او می‌گشایند. او یکی از «غلط‌های مشهور» را باور به پیامدهای ویرانگر یا «انحطاط» ناشی از حملۀ مغول می‌دانست: «فرض انحطاط عمومی که پس از حملۀ مغول روی ‌داده باشد به هیچ رو درست نیست.» هنر ایران  پس از حملۀ مغول «به راه پیشرفت افتاد»؛ هنر ساختمان و معماری، خطاطی، کتاب‌سازی، تجلید، صحافی، تذهیب، میناکاری، و بسیاری هنرهای دیگر روبه‌پیشرفت نهاد؛ حتی در حوزۀ شعر نیز کسانی مانند حافظ، خواجو، عبید، و سلمان ساوجی ظهور کردند. «در مورد جمود فکری و رکود علمی پس از هجوم مغول در مقایسه با پیشرفت‌هایی که پس از رنسانس به‌تدریج نصیب اروپاییان گردید نیز باید گفت که آثار این رکود پیش از حملۀ مغول و در اواخر دورۀ سلجوقی و دوران سلطنت خوارزمشاهیان در ایران آشکار شده بود و [با] استیلای کلام اشعری به دست غزالی و نظایر او آغاز گشته بود…»18. یارشاطر، همانند تقی‌زاده، بر آن بود که «غازان خان را باید به‌حق از عادل‌ترین و مقتدرترین شاهانی که ایران به خود دیده است شمرد…»19 در روزگار مغولان «به سبب سهولت ارتباط با متصرفات وسیع آن‌ها و به‌خصوص با چین و آسیای مرکزی، تجارت رونق گرفت و ارتباطات هنری و فرهنگی میان اقوام گوناگون توسعه یافت». نباید تصور کرد که «فقط مغولان غارتگر و خون‌آشام بوده‌اند. تازیان نیز کم از آن‌ها نبودند. غارت و تاراج مدائن معروف است و شرح آن را طبری و دیگران آورده‌اند». کشتارهای بی‌امان مهاجمانی مانند سکاها را تنها «زمان در پرده ابهام کشیده است.» ویرانگری و چپاول‌های ازبک‌ها یا «مناره‌های جمجمه و سطل‌های پر از چشم‌های برکنده را که نادرشاه و آغا محمدخان از راه شفقت به مغلوبان دستور می‌دادند کم از مردم‌نوازی‌های مغولان نمی‌توان دانست.»20

از دید یارشاطر اگر قومی، در اثر «فرسودگی و سالخوردگیِ فرهنگی در سراشیب تنزل نیفتاده باشد»، می‌تواند یورش مهاجمان را دستمایة پیشرفت سازد و خون تازه‌ای به خود تزریق کند. یارشاطر از یادآوری این نکته بازنماند که غرض او تحسین مغولان و غارت و کشتارهای آنان یا ستایش «وحشیگری و خون‌خواری» آن‌ها، و آن‌چه در نابودی آثار فرهنگی صورت گرفت نیست:

غرضم این است که ما در این مورد علت را به‌جای معلول نشانده‌ایم. شکست ایران نتیجه ضعف و فتوری بود که به‌تدریج در جامعة ایران راه‌یافته بود. یکی از مهم‌ترین علائم ضعف اجتماعی پرداختن از مصالح عمومی به مصالح فردی و مهمل گذاشتن وظایفی ست که برای استواری جامعه ضروری ست. وضعی که در دهه‌های پایانی دولت ساسانی و مقارن هجوم تازیان نیز مصداق یافت. هجوم تازیان از جهاتی شکننده‌تر از هجوم مغولان بود ولی مانع برخاستن ابومسلم و یعقوب لیث و تشکیل دولت فرهنگ‌پرور سامانی و نهضت ادبی خراسان و ظهور فردوسی نشد.

از دید یارشاطر حملة مغول «گروه فراوانی از مردمان تازه‌نفس آسیای مرکزی» را به ایران کوچاند و چه‌ بسا بر «عمر فرهنگی ایران افزود وگرنه شاید اوضاعی که در اواخر دورة قاجاری بر ایران مسلط شد زودتر پیش می‌آمد.»21

یارشاطر این باور را نیز که اسلام سبب آشفتگی و ضعف مسلمانان است از دیگر «غلط‌های مشهور» می‌دانست:

اسلام در اندک مدتی موجد تمدن درخشانی شد و سرزمین‌های پهناوری را از اسپانیا گرفته تا سرحدات چین در زیر یک لوا متحد ساخت. این تمدن از حیث فرهنگ در اوایل قرن سوم هجری و مقارن خلافت مأمون در بغداد و در اواخر همان قرن در بخارای سامانی و در قرن چهارم در مصر فاطمی به اوج رسید و گسترش علمی و ادبیش تا چند قرن دیگر نیز ادامه یافت و متفکرانی چون فارابی و ابن‌سینا و دانشمندانی مثل خوارزمی و بیرونی و مورخانی چون بلاذری و طبری و مسعودی و ادیبانی چون ابن قتیبه و جاحظ به عالم عرضه کرد. در حقیقت قوّت و انسجام تمدن اسلامی و سرعت پیشرفت آن در زمانی چنان کوتاه یکی از شگفتی‌های تاریخ است.22

این تمدن در سایۀ تلاش‌ها و پشتوانه‌هایی گسترده استوار و توانا شد. «شرارة تمدن اسلامی از حجاز برخاست اما هیزمی که آتش آن را مدت‌ها فروزان نگاه داشت به دست ملل دیگر خاصه ایرانیان فراهم شد و آن‌چه به اعتبار مذهب مشترک مسلمانان، تمدن اسلامی خوانده می‌شود در حقیقت تمدن مشترک ملل خاورمیانه است با جهان‌بینی و پوششی اسلامی… فروزندگی این تمدن به‌مراتب از تمدن قرون‌وسطایی اروپا که باید آن را تمدنی مسیحی خواند درخشنده‌تر است.»

یارشاطر نظریۀ خود دربارۀ سبب‌های درونی بالندگی و فرسودگی جوامع را به پیامدهای استعمار و امپریالیزم نیز بسط داد: «اسلام را مسئول رکود شمردن همان‌قدر دور از حقیقت است که مصائب و عقب‌ماندگی ملل خاورمیانه و امریکای لاتین را نتیجه استیلا و بهره‌کشی امپریالیسم دانستن.» ضعف و رکود تاریخی ملل عرب‌زبان «مطلقاً ربطی به استعمار و امپریالیسم ندارد»؛ سستی و رکود آن‌ها پیش از نیرو گرفتن اروپاییان آغاز شد. از دید یارشاطر سبب اصلی فروماندگی و مغلوب شدن در سرزمین‌های خاورمیانه، یا در میان «ملل قدیمی قارة امریکا»، سستی گرفتن درونی و آسیب‌پذیر شدن آن‌ها و«پدیدار شدن ضعفی در تکاپوی ذهنی» بود.23

یارشاطر در نوشتة دیگری نیز که می‌توان آن را چکیدۀ پیراسته‌ای از نظریات او دانست، این سخنان را تکرار کرد: «حال اگر اوضاع امروز خاورمیانه را، در مقایسه با سابقۀ درخشان آن، چندان غرورآفرین و امیدبخش نمی‌یابیم، سبب را باید در ضعف نیروی درونی و رکود قوای خلاقه‌ای بدانیم که با طول عمر عارض جوامع خاورمیانه شده و نه آن‌چنان که برخی منتقدان گمان برده‌اند در گرویدن به کیش اسلام و یا در توطئه‌ها و دسیسه‌های پنهانی غربیان.» به گمان یارشاطر اگر جامعه‌های خاورمیانه «خود فرسوده نشده بودند، در برخورد با غرب و دول استعماری شکست نمی‌دیدند». یارشاطر نظریۀ ادوارد سعید در کتاب خاورشناسی را چیزی جز «شکوِۀ واهی و سخن فریبنده، اما بی‌اساس دیگری» نمی‌دانست که حربه‌ای به دست ملت‌گرایان داده است تا غرب را «مسئول همة مصائب و عقب‌ماندگی‌ها و کوتاهی‌هایی که محصول سالخوردگی است» بشمارند.24

یارشاطر در مورد ایران بر آن بود که «آن‌چه ایرانیان را در دوره‌هایی از تاریخشان از معاصران آن‌ها ممتاز می‌کند سن آن‌هاست. مردم شام و مصر مردمانی کهنسال‌ترند. زودتر از ما وارد صحنة تاریخ شدند و زودتر از ما بار تمدن خود را به دوش کشیدند. زودتر از ما نیز فرسوده شدند و در نتیجه زبان و فرهنگ خود را در قبال زبان و فرهنگ عربی به‌آسانی از دست دادند». اما ایرانیان «دیرتر به صحنۀ تاریخ پا گذاشتند و گرچه در مرحله‌ای مغلوب اعراب شدند ولی هنوز نیروی جوانی و همت درونی آن‌ها به آخر نرسیده بود. نه‌تنها زبان خود را با وجود تسلط تازیان نگاه داشتند، بلکه پس از چندی به تأسیس و توسعة فرهنگ تازه‌ای کامیاب شدند که چند قرن برجهان اسلام سایه‌گستر بود. پیری و ناتوانی آن از اواخر دولت صفوی آغاز شد و در این مرحله است که با تمدن جسور و نافذ غربیان و مقاصد استعماری آنان روبه‌رو گردیدند. این‌که آیا نیروی فرهنگی ما از این معرکه نیز پیروز بیرون خواهد آمد پرسشی است که پاسخش در دل زمان نهفته است»25. یارشاطر رویاروییِ ایرانیان با تمدن غرب را نیز از چشم‌انداز نظریۀ خود دربارۀ خیزش و اوج‌گیری و سپس افت و درماندگی تمدن‌ها می‌نگریست. از دید او رویاروییِ «ما» با تمدن غرب در روزگاری صورت گرفته که «دوران جوانی» و چالاکی ما سپری ‌شده و نیروی آفرینش و ابداع ما سستی گرفته «در اثر» آفت‌های گوناگون فرسوده شده‌ایم و بار تمدن چند هزارساله‌ای که به دوش می‌کشیم ما را مثل همة اقوام کهنسال خسته کرده است. «نیازهای ما ریشه در ناتوانی ما دارد. چند قرن در رخوت و غفلت گذراندیم و چون به خود آمدیم و چشم به دنیای تازه گشودیم خود را مانده از کاروان و نیازمند دانش غربیان یافتیم.»26

یارشاطر از انگیزه‌ها و سبب‌های بروز و گسترش ناخشنودی اجتماعی و سیاسی در ایران غافل نبود ولی آن‌ها را نیز ناشی از چندوچون رویارویی با تمدن غرب می‌دانست. از دید او در ایران فرنگی‌مآبی به غرب‌زدگی کشید ولی از دامنۀ نیازها کاسته نشد. «کارها رُویه‌ای آراسته و درونی کاسته یافت. خرما بر نخیل بود بی‌آن‌که پای ما دیگر بر زمین باشد. صاحبدلان به رنج بودند و عِرق ملی پیروی و چاکری بیگانگان را برنمی‌تافت. هرچند رفاه مادی فزونی یافته بود، دل‌ها از زبونی و کوچک‌ابدالی رمیده و در خشم بود و سرانجام آتش این خشم زبانه کشید و بسیاری از آن‌چه را طی سال‌ها کوشش به‌عنوان دستمایه فراهم کرده بودیم در شعلة خود سوخت.» یارشاطر با اشاره به انقلاب بهمن ۱۳۵۷ نوشت: «جنبش و پویش ما غالباً ریشه در دل‌های ما دارد. انقلاب اخیر ایران نیز، به گمان من بیش از آن‌که نتیجة تحولات اقتصادی باشد، پاسخی خشم‌آمیز به مجموعۀ احوالی بود که هویّت و غرور ملی ما را تهدید می‌کرد و می‌کند و در دل‌ها منافی سرافرازی و موجب شرمساری به شمار می‌آید.»27

اما او ایران را در رویارویی با چالش‌های پیش رو بهره‌ور از ره‌توشه و پشتوانه‌ای سترگ می‌دانست:

ایران برای حفظ خودی خود و پرهیز از گمنامی وسیله‌ای در اختیار دارد که از دیرباز وی را در پاسداری از هویّت ملی یاری کرده و از برافتادن هخامنشیان تاکنون پیوسته دستگیر و مددکار ما بوده است و آن تجارب مشترک تاریخی و حاصل آن‌هاست که به‌صورت میراث ملی به ما رسیده است. ظرفِ این میراث و پاسبانِ قوام آن زبان فارسی است که صرف‌نظر از زبان‌های محلی از روزگار ساسانیان زبان رسمی و ادبی ایران بوده است. زبان فارسی بستر فرهنگ و تمدن و تاریخ ما، گنجینۀ افکار ما و دستمایۀ شاعران و نویسندگان ماست. تنها با گرامی داشتن زبان فارسی و آموختن و آموزاندن آن و مهر ورزیدن به آن و بارورتر کردن آن است که می‌توانیم امیدوار باشیم که از تنگنای بحران کنونی نیز برهیم و خطر را از سر بگذرانیم و از زوال هوّیت دیرپای خود مصون بمانیم.28

ارشاطر امیدواری خود به ماندگاری ایران به پشتوانۀ زبان فارسی را با جهان‌نگری کلی خود دربارۀ سرنوشت یا فرجام «فرهنگ‌ها» ناسازگار نمی‌دید. از دید او «فرهنگ‌ها» نیز، همانند «همۀ موجودات زنده عمری محدود دارند»، از خروشندگی و بالندگیِ جوانی به میانسالی و شکفتگی می‌رسند و سپس کم‌کم راه فروشکستگی در پیش می‌گیرند و جای خود را به فرهنگی دیگر می‌دهند یا پیرو آن می‌شوند. دولت‌ها، دودمان‌ها، و نهادها نیز از کهنسالی و فرسودگی در امان نمی‌مانند. از سومریان و اکدیان تا اعراب و عثمانی‌ها «هر یک به‌نوبت دوره‌ای بر این خطه مسلط شدند و حکم راندند، اما هیچ‌یک ابدمدّت نبودند».29

سخنان یارشاطر در مورد کارنامۀ استعماریِ امپراتوری‌های اروپایی را نمی‌توان بازتاب ژرفانگری دربارۀ امپریالیسم مدرن و زمینه‌های مادی، اقتصادی، و ایدئولوژیکِ توانمندیِ آن شمرد. آن‌چه او در این زمینه نوشته است سخنان آشنایِ برخی خاورشناسان را به یاد می‌آورد. درک او از نظریۀ ادوارد سعید، و زمینه‌های فکری آن، نیز فراتر از دریافت خاورشناسانی مانند برنارد لوئیس (۱۹۱۶-۲۰۱۸) نبود. جهان‌نگریِ یارشاطر در مورد سرشت و سرنوشت تمدن‌ها بر نگرش‌های کسانی مانند آرنولد توین‌بی (مورخ نامور انگلیسی، ۱۸۸۹-۱۹۷۵) تکیه داشت. تلاش در تبیین پیدایش و فروپاشی فرجامین تمدن‌ها، از نوعی که توین‌بی، و به پیروی او، یارشاطر به آن باور داشتند، و کوشش در شناخت آن‌چه در فرایند دگرگونیِ تاریخی جوامع مشترک است، از مدت‌ها پیش‌تر در میان بوده است و نمودارهای گوناگون داشته است.

ابن خلدون (۸۰۸-۷۳۲/ ۱۴۰۶-۱۳۳۲)، چندوچون پیدایش تمدن‌ها و آسیب‌پذیری و زوال آن‌ها را در سایۀ سستی و افت روح جمعی، و پیدایش چالش‌های سلحشوران تازه‌نفس و هماهنگ، برشمرد و نشان داد چگونه و چرا پیروزمندان، خود، پس از کامیابی رفته‌رفته با سرنوشت کسانی که برانداختند دست‌به‌گریبان می‌شوند. جامباتیستا ویکو (مورخ و فیلسوف ایتالیایی ۱۶۶۸-۱۷۴۴)، تبیین تاریخ بشریت را در سایة باوری که به یکسانی طبیعت بشر ــ به‌رغم تفاوت‌های جغرافیایی و تاریخی ــ داشت، ممکن می‌دانست. تاریخ نمودار پیشرفت تمدن از راه تحقق توانایی‌هایِ طبیعت بشر است، اما تحول و پیشرفت تاریخی ادواری است. عصر خدایان به روزگار قهرمانان و سپس دوران انسان‌ها می‌انجامد و بار دیگر این چرخش یا گذار، با سرشتی متفاوت و کیفیتی برتر از مرحله پیشین، تکرار می‌شود. نیکلای دانیلوسکی،30 پژوهش‌گر و نظریه‌پرداز روسی سدۀ نوزدهم، دربارة برنایی، بلوغ، و سالخوردگی تمدن‌ها فرضیه‌ای در میان نهاد که بر اسوالد اشپنگلر (مورخ و فیلسوف آلمانی، ۱۸۸۰-۱۹۳۶)، و توین‌بی ‌اثر داشت. اشپنگلر و توین‌بی تاریخ بشر را فرایند منسجمی می‌شمردند که در طی آن تمدن‌ها از جوانی و سپس برومندی و بلوغ به سالخوردگی و فروافتادگی می‌رسند. توین‌بی زایش و برآمدن تمدن را حاصل تلاش‌هایی پردامنه و استثنایی می‌دانست و فروماندگی آن را پیامد کاهش نیروی آفرینشگری، و ناتوانی در رویارویی با چالش‌ها، و حاصل کمر بستن به نابودی خود می‌پنداشت.

یارشاطر شاید بر آن‌چه دربارۀ سیر و سرنوشت تمدن‌ها از این نظریات آموخته بود مایه‌هایی بومی افزوده بود. این‌گونه نظریات از رگه‌هایی از داروینیسم اجتماعی برکنار نبود. گمان بر این بود که دستاوردهای فاتحان ریشه در سرزندگی و پویایی و در نتیجه برتری آن‌ها بر شکست‌خوردگان تاریخ داشته است. اما پرسشی که در میان می‌آید این است که آیا همة شکست‌خوردگان تاریخ را باید مسئول و سزاوار سرنوشت خود دانست؟ آیا بنیادهای مبتنی بر تمدن در برابر فوران‌ها یا نمودارهای توحش آسیب‌پذیر نبوده است (مثلاً شکست فرانسه از آلمان هیتلری)؟ آیا تمدن‌ها یا جوامعی نبوده‌اند که در حوزۀ فرهنگ و ادب پرمایه و توانمند بوده‌اند ــ مانند ایتالیا تا سدة نوزدهم ــ ولی در برابر قدرت مادی و نظامی مهاجمان یا همسایگان به‌زانو درآمده‌اند؟ تنش‌های درون ــ تمدنی را چگونه باید تبیین کرد؟ سن متعارف تمدن‌ها چند سده است و چگونه باید آن را سنجید؟ نظریۀ خستگی و کهنگی تمدن‌ها را چگونه می‌توان در فهم تمدن چین که دوباره پویا شده است به کار بست؟ جوامعی مانند ژاپن و بریتانیا که از «خون‌های تازة» مهاجمان چندان بهره‌ور نبوده‌اند چرا راه خستگی و پس‌رفت نپیمودند؟ چگونه می‌توان بر کاستی‌ها و سستی‌های ناشی از سالخوردگیِ تمدنی چیره شد؟ این چیرگی چه دستمایه‌هایی لازم دارد و کامیابی یا ناکامی در این راه را چگونه باید سنجید یا تبیین کرد؟ یارشاطر از چنین پرسش‌هایی ناآگاه نبود. او سرزندگیِ دوبارۀ تمدن‌های کرخت و افسرده را ناممکن نمی‌دانست. در مورد خاورمیانه، با آمیزه‌ای از خوش‌بینی و آرزومندی، می‌گفت در آینده اگر موجبات تکاپوی فکری فراهم شود و «ملل مسلمان جوهر روزگار شکوفایی خود را بازیابند، بی‌شک اسلام با در دست داشتن ابزار “تأویل” و سنتِ “تفسیر” که نوآوران در طی تاریخ مکرر به‌کاربرده‌اند مانع پیشرفت نخواهد شد و اگر تشنگی به دست بیاید آب نایاب نخواهد بود».31

یارشاطر منطق تب‌وتاب‌های آزادی‌خواهانه و عدالت‌جویانه و شکوه‌هایی را نیز که ریشه در ناخشنودی‌هایِ دلیل‌مند سیاسی و محرومیت‌های توجیه‌ناپذیر اقتصادی داشت درنمی‌یافت و آن‌ها را به شورمندی‌های عاطفی و نگرانی‌های برخاسته از افزایش نفوذ غرب فرو می‌کاست. او دربارۀ تاریخ و فرهنگ و هویّت «ما» گاهی به‌گونه‌ای سخن می‌گفت که گویی از سرشت و هویّت و گوهری فراتاریخی سخن در میان است. به‌رغم سخنان کسانی چون او، تمدن را اندام‌واره‌ای زیست‌شناختی پنداشتن و کاربرد استعاره‌هایی مانند جوانی، میان‌سالی، پیری، و فرسودگی در فهم سرشت تاریخی و تحول فرهنگ‌ها، دولت‌ها، و جوامع، کار تبیین تاریخی را پیش نمی‌برد. این رهیافت با سنجه‌های تحلیلیِ نگرش تاریخی، و علوم اجتماعی امروزین، سازگار نیست. مفاهیم دولت و ملت در جوامع و نظام‌های سرمایه‌داریِ امروز با این مفاهیم در روزگار گذشته تفاوت بنیادین دارند. جمعیت، دامنۀ شهرنشینی، سواد، امکانات ارتباطی، بهداشت، صنعت، و پیچیدگیِ ساختارهای اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی در جوامع امروز را با روزگار گذشته و زیستِ وابسته به کشاورزی و دادوستد پیش‌مدرن نمی‌توان مقایسه کرد.

حکومت‌های پیچیده‌ای که بر دولت ـ ملت‌های امروزین غلبه دارند، و با امکانات مادی، نظامی، و امنیتیِ گسترده‌ای بر قلمروهای مشخصی با اقتدار فرمان می‌رانند، و خود را بر اراده و خواست و رأی و رضایت شهروندان متکی می‌دانند، شباهتی با دودمان‌ها و دولت‌های کهن در بابل و مصر یا با شیوه‌های فرمانروایی در روزگار سومریان و سلوکیان ندارند. مفهوم یا پدیدۀ امروزین «ملت» نیز با قبیله‌های سرکش یا رعیت زبونِ گذشته شباهتی ندارد. نمی‌توان الگویی برای پیدایش و نابودی تمدن‌ها در پیش نهاد که هم دگرگونی‌های دودمان‌ها و تمدن‌های کهن گذشته را تبیین کند و هم نشیب و فرازهای جوامع امروزین را. مفهوم «تمدن» را نیز نباید با مقولۀ فرهنگ مترادف دانست؛ این مفهوم، یا محتوای جامعه‌شناختی ـ تاریخیِ پدیده‌ای که تمدن نامیده شده، آماج بحث‌های پردامنه بوده است و به نگاهی تحلیلی و مدرن نیاز دارد. نظریات ابن خلدون هنوز برای فهم پویایی و درهم‌تنیدگی و سپس گسستگی و آسیب‌پذیری برخی جوامع گذشته می‌تواند به کار آید؛ جنبه‌هایی از اندیشۀ ویکو همچنان جذاب است؛ اما توین‌بی و اشپنگلر کمابیش به فراموشی سپرده‌شده‌اند. نظریۀ برخورد تمدن‌های ساموئل هانتینگتون (۱۹۲۷-۲۰۰۸) نیز بیش از آن‌که توصیفی از واقعیت‌های جهان امروز باشد توصیه‌ای دربارۀ نادیده‌گیری یا دگرگون‌سازی این واقعیت‌ها به سود سلطۀ غرب بوده است.

یارشاطر با مباحث بنیادین تاریخ ایران و سرزمین‌های پیرامون آن و با ادب و هنر جهان آشنا بود. او از گستردگی دانش برخی خاورشناسان گذشته بهره‌ور بود ولی از شماری از پیش‌داوری‌های آنان برکنار بود. نگاه او به گذشته و حال، با نگرش تحلیلی و روشمندِ مورخانِ امروزین تفاوت داشت و بر نظریات و مفاهیم علوم اجتماعی استوار نبود. او می‌دانست که نظریۀ پیدایش و بالندگی، و فرسایش و فروافتادگی تمدن‌ها تازه نیست و آگاه بود که حوزۀ اصلیِ دانشوری او قلمروهای دیگری است؛ به اشاره می‌گفت بیش از آن‌که بخواهد نظریاتی پخته و استوار در میان گذارد می‌خواهد فرضیه‌هایی را در پیش نهد و پژوهشگران کارشناس را به کاوش برانگیزد. با این‌همه روشن است که آن‌چه در این زمینه‌ها نوشت، و در آثار گوناگون او بازتاب یافت، حاصل جهان‌نگری تاریخی او بود و مانند دیگر باورهای او ریشه در پیشینه، سرگذشت، تجربه‌ها، آموخته‌ها، و تأملات زندگی او داشت.

 سایۀ خطاپوش مرگ؟

می‌توان بر منش سیاسی یارشاطر خرده گرفت و برداشت‌های تاریخی او را نقد کرد. اما هیچ ایرانی دلاگاه و وطن‌دوستی نمی‌تواند با تأکید او بر اهمیت بنیادین زبان فارسی و با تلاش‌های  گسترده و والای او در پاسداری از فرهنگ و ادب ایران همدل نباشد و کوشش‌های خستگی‌ناپذیر او را، در شناساندن جایگاه و ارج فرهنگ ایران به جهانیان، قدر نشناسد. دستاورد اصلی یارشاطر، سرپرستی و پیشبرد کار ایرانیکا، و افزایش ناموری و حیثیت فرهنگ ایران در جهان، و به‌ویژه در دنیای غرب است. این کار با، توجه به تبلیغات زهرآگین و دشمنی‌های پنهان و آشکاری که ایران با آن‌ها دست‌به‌گریبان بوده است، کاری است که هر ایرانی آگاه و باوجدان و دوراندیشی را به ستایش برمی‌انگیزد.

یارشاطر دنیای مدرن و مقتضیات سوداگرانۀ آن را می‌شناخت و ضرورت‌های امروزینِ آمیزگاری و خویشتن‌آرایی، و سودمندیِ توجّه‌انگیزی و ناموری از دید او پنهان نبود. اما او انسانی بود از روزگاری دیگر: روزگاری که آداب ادب و اخلاق هنوز در برابر وسوسه‌های ناموریِ کاذب واپس ننشسته بودند و این وسوسه‌ها بر ارزش‌های فرزانگی سایه‌افکن نشده بودند؛ روزگاری که کتاب از «متاب» بازشناخته می‌شد، ارجی داشت، تنها ابزار نمایش و آرایش خانه‌ها نبود، و خوانندگانی مشتاق و جست‌وجوگر داشت؛ روزگاری که مردم یک‌سره چشم بر تلویزیون‌ها ندوخته بودند و دانش خود را وامدار آن‌چه در «رسانه‌های اجتماعی» بازتاب می‌یافت نبودند. یارشاطر شهروند جهانی بود که در آن ارزش‌های دانشورانه با موازین تمدنی و ادب نزدیک‌تر بود. نسل او نسل سازندگان ایثارگر فرهنگ مدرن ایران بود. او را باید از سرسخت‌ترین کوشندگان گسترۀ فرهنگ ایران دانست.

گذشت سالیانْ هوشمندی و هشیاری دانشورانۀ یارشاطر را نکاست. در کهنسالی کوشید داوری‌هایش، و آن‌چه دربارۀ دیگران می‌گفت، مهرآمیزتر باشد؛ واژه‌ها را با تأملی بیشتر برمی‌گزید؛ از اهمیت نقش خود در ایرانیکا و کارهای پژوهشی دیگر، و ضرورت ایفای زبردستانۀ آن نقش، آگاه بود؛ نمی‌خواست کسی را برماند. اما در خلوت گهگاه بی‌پروا بود و سخن دل را بر زبان می‌راند. حافظۀ قوی، زیرکی، و بهره‌ای که از شهود دانشورانۀ شخصی داشت آن‌چه را در حوزۀ ادب می‌گفت بینشورانه و دلنشین می‌کرد. اما در حوزۀ تاریخ، نظریات و مفاهیم برگرفته از علوم اجتماعی، و رهیافت‌هایی را که بر پیچیدگی‌ها تأکید داشتند، خوش نمی‌داشت. سخنان و داوری‌های یارشاطر در زمینه‌هایی که بر کاوش کارشناسانه استوار بود ــ وجوهی از تاریخ ادبی و فرهنگی و باورهای ایران کهن، ادبیات فارسی، گویش‌ها ــ یا تأکید او بر پیوستگی تاریخ ایران و پیوندهای استوار میان ایران در دوران پیش از اسلام و در روزگار پس ‌از آن، از داوری‌های فراتاریخی او دربارۀ سیر و سرنوشت جوامع و تمدن‌ها، بیشتر درخور توجه است. اما اهمیت یارشاطر تنها در حوزۀ پژوهشگری نیست. گام‌های بلندی را که برای پیشبرد کاوش‌های دانشورانه دربارۀ ایران، و برکشیدن نام ایران‌زمین در غرب، برداشته است پیامدهای ماندگارتری خواهد داشت. در بیرون از ایران هیچ‌کس دیگری از ایرانیان به‌اندازه او در حوزۀ شناساندن جهانیِ فرهنگ ایران نامور و کامیاب نشده است. او در برکشیدن نام ایران و آوازۀ فرهنگ و تمدن آن از بسیاری از هم روزگارانش فراتر رفت. زندگی را به این کار گذراند و هیچ نیاسود.

یارشاطر در جریان تازه‌ترین تحولات زبان و ادبیات فارسی بود؛ فارسی را روان و گویا و دلپذیر می‌نوشت و بر سایه ـ ‌روشن‌های معناییِ واژه‌های آن چیره بود؛ از نوآوری‌های سازگار با سرشت زبان فارسی و میراث دیرین آن گریزان نبود؛ تأثیر گزیرناپذیر دگرگونی‌های اجتماعی بر زبان را نادیده نمی‌گرفت؛32 از نوجویی و نواندیشی‌های ادبی و هنری و نقد اجتماعی و فرهنگی پرهیز نداشت.33 نوشته‌ها و یادداشت‌های او، به‌ویژه آن‌چه دربارة پندارهای رایج نوشت یا در مورد گرفتاری‌هایی که دامنگیر زبان فارسی امروزین شده است، پربار و نکته‌سنجانه و آمیخته با طنزی ظریف است. چیره‌دستی او را در بازتاب آن‌چه در ذهن و دل او می‌گذشت، در سوک‌نوشت‌هایی که دربارۀ دوستان دانشور خود نوشته است می‌توان به‌روشنی دید. این نوشته‌ها دریچه‌ای نیز بر احساسات نهفتة او می‌گشایند. او در سوک خانلری نوشت: «اگر بشر، چنان‌که مصلحان امید بسته‌اند آزادی عملش عمقی داشت و خیر و خرد رهنمون کردارش بود، شاید امثال خانلری با خاطر خوشتری از این خاکدان درمی‌گذشتند.»34 نمی‌دانیم خود یارشاطر با چه خاطری از این خاکدان درگذشت. شاید چون دوری از دیار دیرین را با احساسات و یادآوردهای زنده‌ای که با تخیّل و زیست معنوی او آمیخته بود جبران کرده بود چندان دل‌شکسته نبود. اگر همراه با ماکس وبر ملت را «باهمستانِ یادها» بدانیم، یارشاطر هیچ‌گاه از ملت ایران دور نشد و وطن را ترک نکرد.

اما دست او از خاک و دشت و دمن ایران کوتاه بود، به این سبب ریشه‌ای ژرف در پالیز پربار و خاک خجستة فرهنگ دیرین ایران‌زمین دواند. سرچشمۀ جویبار جان او ادب ایران و ارزش‌های نهفته در آن بود و روان او را آن مرغزار مشکبار طراوت بخشید. فرهنگ ایران‌زمین زیست‌جهان معنوی و زادبوم عاطفی او بود. او، که از نکوهش‌های کین‌ورزانه یا ستایش‌های گزاف‌آمیز پرهیز داشت، در سوگ استادش پورداوود نوشت: «مرگ سایه‌ای خطاپوش دارد. وقتی کسی از دوستان ما دنیا را ترک می‌گوید، نقصان‌های او در سایۀ مرگ از نظرها ناپدید می‌شود و هنرهایش بزرگ جلوه می‌کند.»35 سایۀ خطاپوش مرگ دیری نمی‌پاید؛ نه کاستی‌های کسی پنهان می‌ماند و نه هنرهایی ناچیز را به ترفند و تکلّف می‌توان بزرگ جلوه داد. گذشت زمان شرار شیفتگی‌ها و تندیِ رمیدگی‌ها را فرومی‌نشاند و نقد و داوری منصفانه را آسان‌تر می‌کند. در آینده دامنۀ دستاوردها و ارج هنرهای یارشاطر روشن‌تر خواهد شد.

پیوست: احسان یارشاطر، «وطن دوگانة ما»، ایران‌شناسی، سال هفتم، شمارة ۳ (پاییز ۱۳۷۴)، صص. ۴۹۱-۴۹۳.

۷۹. وطن دوگانة ما

ما دوگونه وطن داریم. یکی آن‌که میان دریای مازندران و خلیج فارس قرار دارد، با کوه‌های بلند و رودهای کم‌آب و صحراهایی فراخ و ریگزارها و شوره‌زارهایی گرم و خشک و بیشه‌هایی که از چند قرن باز رو به کاستی داشته است و درختانی که نسل بسیاری از آن‌ها را تبر زغال‌گران و ارّة تخته‌سازان برانداخته است؛ با دهکده‌هایی بیشتر کم‌حاصل و تنگدست و شهرهایی عموماً بی‌نقشه و بازیچة مطامع زمین‌خواران؛ وطنی که بارها به سمّ اسبان مهاجمان ترک و تازی و تاتار کوفته شده و باز با تن  ناتوان به پا خاسته. و به درمان زخم‌های خود پرداخته تا یورش و غارت بعدی را مهیا شود؛ وطنی که زندگی دنیایی‌اش غالباً دستخوش آزار، ستم حمکرانان و آز و خشونت باج‌ستانان و تجاوز کارفرمایان، و زندگی عقبایی‌اش در گرو اِنذار و تهدید دین‌فروشان و سالوس جبّه‌پوشان و فریب روحانی‌نمایان بوده است؛ وطنی که تاریخش ماجرای آشفته و خون‌آلودی است که غم‌نامه‌های سوزناک در قبال آن رنگ می‌بازند؛ وطنی که از چند قرن به این طرف فتور سالخوردگی و فرسودگی گام‌های آن را سست و ناتوان کرده و آن را توشه‌خوار تمدنی بیگانه و پیرو صنعتی زبردست و بالنده ساخته است. هر چندی برای درمان درد پنهان خود دست در دامن شیوه‌ای می‌زند و علاج تازه‌ای را می‌آزماید، اما ضعف درون نقش‌های او را باطل می‌کند و بر حسرتش می‌افزاید.

وطن دوم ما وطنی است که در آفاق ذهن ما خانه دارد. وطنی است روشن و دل‌انگیز با رنگ‌های شفاف و دیده‌فریب. در آن رودکی چنگ برمی‌گیرد و سرود شادی و نغمة می و مستی می‌نوازد و فردوسی داستان دلاوری‌های قهرمانان ما را با آهنگی پهلوانی سرمی‌دهد.

خیام شگفتی حیات و سرگردانی انسان را باز می‌نماید؛ ابوسعید از صفای درون و دستگیری مردمان و پرهیز از خودفروشی سخن می‌گوید؛ نظامی ظرایف عشق و شوق را با قلم‌موی کلمات به استادی ترسیم می‌کند و هم ما را به تأمل در حکمت و اخلاق می‌خواند؛ سعدی آدمیت و عدل‌پروری و پوزش‌پذیری و خدمت به خلق و زیبایی آن‌ها را در نظر ما ترسیم می‌نماید و با چنگ و دف ما را به عاشقی و دلدادگی و تماشای جلوه‌های طبیعت دعوت می‌کند و مولوی شور و شیدایی خود را به بانگ بلند به گوش‌ها می‌رساند؛ حافظ پرده از زرق صوفیان و ریای  زاهدان و سالوس مفتیان و محتسبان برمی‌گیرد و نوای عشق و آزادگی را به آهنگی لطیف در گوش ما زمزمه می‌کند.

در گسترة شوق‌انگیز این وطن نقش‌های شگفت با خطوط رقصان و رنگ‌های درخشان از زیر دست نقاشان و نسخه‌پردازان بیرون می‌آیند و بناهای خوش‌ساخت با کاشی‌های رنگین و گنبدها و ستون‌ها و طاق‌های دیده‌نواز به دست معماران به‌پا می‌خیزند و افق شهرها را در گرگ‌ومیش غروب به قامت مرموز و موقر خود زینت می‌بخشند. خوش‌نویسان چیره‌دست با قلمی ساحر شعری از پیچ‌وخم حروف بر صفحة کاغذ می‌نشانند و نقره‌کاران و خاتم‌سازان و حکاکان وسایل و ابزار زندگی را به صورت اثری دلربا در برابر ما می‌گذارند.

در آفاق این وطن نمونه‌های الهام‌بخشی از عطوفت و بنده‌نوازی و تساهل و مدارا و صفای باطن هست؛ خار از پای یتیم کندن و اشک از گونة بینوایان ستردن و تهیدستان را دستگیری کردن و پوزش گناهکاران را پذیرفتن و پدر و مادر را سپاس داشتن و بر حیوانات ترحم آوردن و خطاهای خود را به خاطر داشتن و فروتنی گزیدن هست؛ وطنی آراسته و فرح‌بخش که می‌توان بدان سرافراز بود و در بستر امنِ آن جای گرفت و دیده و دل را به لقای آن خوش داشت.

وطن خاکی ما پیوسته در معرض آفات است و وطن معنوی ما، برعکس، از گزند باد و باران و دستبرد ویرانگر حوادث در امان. درخشش آن را تیرگی اعمال ما زایل نمی‌کند. گنجی است که از آنِ ماست، آفتابی است که پیوسته می‌تابد؛ زنده و پایدار است. بر ماست که این وطن را زیباتر و تابناک‌تر کنیم.

پی‌نوشت‌ها

1. نامة دهخدا به روزنامة اطلاعات، ۲۳ دی ۱۳۲۴، در: نامه‌های دهخدا، به کوشش ایرج افشار (تهران: روزبهان، ۱۳۵۸)، صص. ۷۷-۷۸.

2. احسان یارشاطر، شعر فارسی در عهد شاهرخ (نیمۀ قرن نهم) یا آغاز انحطاط در شعر فارسی (تهران: انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۳۴).

Ehsan Yarshater, A Grammar of Southern Tati Dialects (The Hague: Mouton, 1969)

3. احسان یارشاطر، «دستبرد نابهنگام اجل»، مجلۀ دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران، سال ۱۴، شمارة ۵ و ۶ (مسلسل ۵۷ و ۵۸)، (خرداد و مرداد ۱۳۴۶)، صص. ۵۴۹-۵۵۴ و ۷۱۴-۷۴۷.

4. برای آگاهی از جزئیات زیست و دستاوردهای یارشاطر از زبان خود او بنگرید به «شرح‌حال»، در محمد توکلی طرقی، حکمت تمدنی، گزیده‌ای از آثار استاد احسان یارشاطر (تورنتو: کتاب ایران نامگ، ۲۰۱۶)، صص. ۷۵-۹۰.

5. ماندانا زندیان، احسان یارشاطر در گفت‌وگو با ماندانا زندیان (لس‌آنجلس: شرکت کتاب، ۱۳۹۵)، صص. ۱۵۴-۱۵۹.

6. در مورد چگونگی و روند کار و ویرایش ایرانیکا و نقش یارشاطر نگاه کنید به:

William L. Hanaway, “Interview with Dr. Yarshater, A Review of the Encyclopaedia Iranica”, Iranian Studies, Vol. 31, No. 3/4, (Summer – Autumn, 1998), pp. 313-323.

7. Ehsan Yarshater, (ed.) The Cambridge History of Iran, 3 (1) The Seleucid, Parthian and Sasanian Periods (Cambridge: Cambridge University Press, 1983); Ehsan, Yarshater (ed.), The Cambridge History of Iran ,Vol. 3 (2): The Seleucid, Parthian and Sasanian Periods (Cambridge: Cambridge University Press, 1983).

تاریخ ایران کیمبریج به همت مرتضی ثاقب‌فر، حسن انوشه، و یعقوب آژند به فارسی برگردانده شده و به چاپ رسیده است.

8. A History of Persian Literature (I. B. Tauris, 2009- )

آن‌چه تا کنون منتشر شده:

Volume I: A General Introduction to Persian Literature (ed.) J.T.P de Bruijn; Companion Volume I: The Literature of Pre-Islamic Iran (ed.) Ronald E. Emmerick and Maria Macuch; Companion Volume II: Oral Literature of Iranian Languages (ed.) Philip G. Kreyenbroek and Ulrich Marzolph; Persian Historiography (ed.) Charles Melville; Literature of the Early Twentieth Century From the Constitutional Period to Reza Shah (ed.) Ali-Asghar Seyed-Gohrab; Persian Literature from Outside Iran. The Indian Subcontinent, Anatolia, Central Asia, and in Judeo-Persian (ed.) John R. Perry.

9. احسان یارشاطر، داستان‌های ایران باستان (تهران: وزارت فرهنگ، ۱۳۳۶)

10. نگاه کنید به «شرح‌حال»، در محمد توکلی طرقی، حکمت تمدنی؛ برای گزیده‌ای از نوشتارهای یارشاطر به همراه پیشگفتاری توضیحی، نگاه کنید به همین کتاب.

11. نگاه کنید به «میر بتان»، در پویه: پنجاه غزل و قصیده از فریدون توللی (شیراز: کانون تربیت، ۱۳۴۴)، صص. ۱۱۲-۱۱۵.

12. همان، ص. ۳.

13. احسان یارشاطر، «درگذشت سخن سالار»، ایران‌شناسی، سال دوم ، شمارة ۳ (پاییز ۱۳۶۹)، ص. ۴۷۰.

14. احسان یارشاطر در گفت‌وگو با ماندانا زندیان، ص. ۱۶۴.

15. یارشاطر به همراه هنینگ ویراستار جشن‌نامه‌ای برای تقی‌زاده بود:

B. Henning and E. Yarshater (eds.), A Locust’s Leg: Studies in Honour of S. H. Taqizadeh (London: Percy Lund, Humphries, 1964).

16. یارشاطر کارهایی را که در روزگار رضاشاه در نوسازی ایران صورت گرفت و کتابی را که امین بنانی در ۱۳۴۰ در این‌باره منتشر کرد:

Amin Banani, Modernization of Iran, 1921-1941 (Stanford University Press, 1961)

می‌ستود. او در سوک‌نوشتی که دربارۀ بنانی نوشت آن کتاب را، به‌رغم آن‌که بیش از چهل سال از انتشار آن گذشته بود، هنوز «بهترین کتاب» در این‌باره می‌دانست.

Ehsan Yarshater, “Professor Amin Banani, 1926–2013: A Prominent  Scholar of Iranian Studies”, Iranian Studies, (2014) Vol. 47:2, pp. 347-351.

همچنین نگاه کنید به:

Ehsan Yarshater (ed.), Iran Faces the Seventies (New York: Praeger, 1971).

 یارشاطر مشروطیت را شکست‌خورده و دستاوردهای آن را گذرا می‌دانست. نگاه کنید به:

Ehsan Yarshater, “ The Qajar era in the mirror of time”, Iranian Studies, (2001), Vol. 34:1-4, p. 194

17. احسان یارشاطر، «وطن‌پرستی»، ایران‌شناسی، سال ۵ ، شمارة ۱ (بهار ۱۳۷۲)، ص. ۱۹.

18. احسان یارشاطر، «غلط‌های مشهور»، ایران‌شناسی، سال هفتم، شمارة ۲ (تابستان ۱۳۷۴)، صص. ۲۵۶-۲۵۷.

19. همان، ص. ۲۵۷.

20. همان، صص. ۲۵۷-۲۵۸.

21. همان، صص. ۲۵۹-۲۶۰.

22. احسان یارشاطر، «یادداشت»، ایران‌شناسی، سال هشتم، شمارة ۱ (بهار ۱۳۷۵)، صص. ۱۰-۱۱.

23. همان، صص. ۱۱-۱۳.

24. احسان یارشاطر، «در جست‌وجوی راز بقا، مسئلة رستاخیز فرهنگی خراسان»، ایران‌نامه، سال ۱۵، شمارة ۴ (پاییز ۱۳۷۶)، صص. ۵۵۶-۵۵۷.

25. احسان یارشاطر، «پیوستگی تاریخ ایران»، ایران‌شناسی، سال ۳، شمارة ۱ (بهار ۱۳۷۰)، ص. ۱۹.

26. احسان یارشاطر، «هویّت ملی»، ایران‌نامه، سال ۱۲، شمارة ۳ (تابستان ۱۳۷۳)، صص. ۴۲۷-۴۲۸.

27. همان، صص. ۴۲۸-۴۲۹.

28. همان، ص. ۴۲۹.

29. احسان یارشاطر، «در جست‌وجوی راز بقا، مسئلة رستاخیز فرهنگی خراسان»، صص. ۵۵۲-۵۵۳.

30 Nikolay Yakovlevich Danilevsky (1822-1885)

31. احسان یارشاطر، «یادداشت»، ایران‌شناسی، سال هشتم، شمارة ۱ (بهار ۱۳۷۵)، ص. ۱۳.

32. یارشاطر از «غم زبان» برکنار نبود اما، برخلاف ادبیان سنت‌گرا، زبان را نیز، به پیروی از دگرگونی‌های اجتماعی، دستخوش تحول می‌دانست: «نکته‌ای که بر روش اصحاب دستور و تندگویی آنان و غم جانسوزشان می‌توان گرفت این است که از سیر تاریخی زبان و شیوة این سیر غافل می‌مانند. اگر به یاد بیاورند که زبان سعدی و حافظ نیز از آغاز نبوده و تا انجام نیز نخواهید پایید نرم‌تر سخن خواهد گفت.» احسان یارشاطر، «غم زبان»، سخن، سال هشتم، شمارة دوم (اردیبهشت ۱۳۳۶)، ص. ۱۰۲.

33. نمونه‌هایی از نقدها و دیدگاه‌های فرهنگی، هنری، و اجتماعی روزگار جوانی یارشاطر را در مجلة سخن سال‌های ۱۳۳۱- ۱۳۳۴ می‌توان یافت. برای نمونه نگاه کنید به «آفت رعایت» سخن، دورة ششم، شمارة هشتم (مهرماه ۱۳۳۴)، صص. ۶۶۳-۶۶۸؛ مراد او از «رعایت» این بود که «اصلی را برای رضای خاطر کسی فدا کنیم»؛ روشی که از دید او، به‌رغم آسیب‌های اجتماعیِ ویرانگر آن، در ایران بسیار رایج بود.

34. احسان یارشاطر، «درگذشت سخن سالار»، ایران‌شناسی، سال دوم، شمارة ۳ (پاییز ۱۳۶۹)، ص. ۴۷۱.

35. احسان یارشاطر، «به یاد پورداوود»، مجلة دانشکده ادبیات و علوم انسانی، شمارة پنجم و ششم، سال شانزدهم (امرداد ۱۳۴۸)، ص. ۴۹۸.

[*] دکتر فخرالدین عظیمی، استاد تاریخ دانشگاه کنه‌تیکت؛ امریکا.

Leave a Reply

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.