Home > مقاله > زبانِ تجدّد

زبانِ تجدّد

-
داریوش آشوری
جمعه ۱۸ تیر ۱۳۹۵ - Jul 8, 2016

Darush-Ashoori

با باز شدنِ پایِ قدرت‌هایِ اروپایی به سرزمین‌هایِ آسیایی، از جمله به «ممالکِ محروسه‌یِ ایران»، از نیمه‌یِ سده‌یِ نوزدهم، از سویي، میانِ شیوه‌یِ گفتاریِ و نوشتاریِ سنّتیِ عالمانه و فاضلانه در ایران و زبانِ فرانسه در جایگاهِ زبانِ فرادستِ علم و فرهنگ، مدیریتِ اداری و، در کل،  شیوه‌یِ زندگانیِ مدرن، از سویِ دیگر، رابطه‌ برقرار شد. از روزگارِ پادشاهیِ ناصرالدین شاه، برقراریِ رابطه‌یِ پایدار با «دولِ خارجه» و پدید آمدنِ هسته‌یِ دستگاه‌هایِ اداری و انتظامیِ مدرن، به تقلید از مدلِ اروپایی، زبانِ منشیانه‌یِ درباری و نیز زبانِ عالمانه و ادیبانه رفته-رفته می‌بایست سبکِ دشوارِ پُرگویِ و پُرآب-و-تاب، اما کم‌مایه‌ و بی‌مایه‌یِ خود را رها کنند و راهِ تقلید از زبانِ فرانسه و دستگاهِ اصطلاحیِ مدرنِ آن را در بسیاري زمینه‌ها در پیش گیرد. این سیر با رشد و توسعه‌یِ دستگاهِ اداری و نهادهایِ دولتیِ مدرن در دوران‌هایِ سپسین شتاب گرفت. با پدید آمدن و توسعه‌یِ وزارتخانه‌هایِ امورِ خارجه و داخله و دستگاه‌هایِ نظمیّه و بلدیّه و صحیّه، و جز آن‌ها، میراثِ آن زبانِ «فاخرِ»، کم-و-بیش با همان عادت‌هایِ زبانیِ، می‌بایست خود را با نیازهایِ زبانیِ تازه سازگار کند. واژه‌هایِ کهن می‌بایست بارهایِ معناییِ تازه به خود بگیرند که بیش‌تر از زبانِ فرانسه وام گرفته می‌شد یا به همان شیوه‌یِ زبانِ سنتی و عادت‌هایِ آن، در قالب‌هایِ صرفی و نحویِ عربی یا عربی‌مآب، واژه‌هایي را جعل کنند که چه بسا به گوشِ هیچ عرب‌زباني نخورده بود. آشنایی با اندیشه‌هایِ «تجدّد»، و به دنبالِ آن انقلابِ مشروطیّت، از جمله انبوهي از مفهوم‌هایِ سیاسی را با خود آورد که سرراست از زبانِ فرانسه یا نا-سرراست از راهِ ترکیِ عثمانی یا روسی به فارسی وارد شدند. از آن جمله، در بالاترین ساحت، مفهوم‌هایي مانندِ قانونِ اساسی، مجلس، حریّت، و مشروطیّت بود که، در جوارِ صدها واژه‌یِ اداری و ارتشی و علمی و فنّیِ دیگر، به این معنایِ مدرن در زبانِ فارسی پیشینه نداشتند.

از سویِ دیگر، پیدایشِ نهادهایِ مدرنِ اداری، سیاسی، اقتصادی، قضایی، فرهنگی، آموزشی، ارتشی و پلیسی، و نیز تکنولوژی و ابزارهایِ مدرنِ صنعتی برایِ تَرابری و تولید و جز آن‌ها، سببِ ورودِ صدها واژه‌یِ فرانسوی به فارسی شد که برخي از آن‌ها در دوره‌هایِ بعدی، از راهِ فرهنگستانِ زبان و جز آن، جانشینِ فارسی یافتند. رواجِ فرنگی‌مآبی و آشنایی با شیوه‌یِ خوراک و پوشاک و ادب و آدابِ اجتماعیِ فرنگی‌مآب و تقلید از آن‌ها، نخست در میانِ اشرافیّتِ قاجار و سپس در میانِ لایه‌هایِ نوپدیدِ اجتماعیِ آشنا با «تجدّد» و خواهانِ آن، از راهِ مدرنگریِ آرام-آرام، و سپس شتابناک، از سویي، صدها واژه‌یِ مربوط به سازماندهیِ مدرنِ اداری و لشکری و مدیریتِ آن‌ها، و از سویِ دیگر، از نامِ ابزارها و روش‌هایِ آرایشِ زنانه و مردانه گرفته تا نامِ گونه‌هایِ پوشاک و ابزارها و شیوه‌هایِ دوخت-و-دوزِ آن‌ها، نامِ خوراک‌ها و ابزارها و روش‌هایِ پخت-و-پزِ آن‌ها، و نیز واژگانِ رفتارِ اجتماعیِ تقلیدیِ درخورِ تمامیِ آن‌ها را واردِ زبانِ فارسی کرد.[1]

            بدین‌سان، با پیدایش و گسترشِ نهادهایِ مدرن، وام‌گیریِ معنا از راهِ ترجمه یا وام‌گیریِ واژه، به‌ویژه از زبانِ فرانسه، راهي ناگزیر برایِ گشودنِ زبانِ فارسی به رویِ جهانِ مدرن و زبانِ آن بود. در جوارِ وام‌گیریِ واژه‌هایِ اداری، سیاسی، حقوقی، و ارتشی، علوم و فنون و ادبیات و هنرِ مدرن نیز– که رفته-رفته به فضایِ این سویِ جهان راه باز کرده بودند– زبانِ ترجمه‌ایِ درخورِ خود را می‌طلبیدند. «تجدّد» واژه‌اي ست ترجمه‌ای برابر با modernité در زبانِ فرانسه که در دورانِ انقلابِ مشروطه و دنباله‌هایِ آن در ایران– شاید، همچون بسیاري برابرنهاده‌هایِ تازه، از راهِ زبانِ ترکیِ عثمانی– باب می‌شود. آشناییِ ایرانیان با تمدنِ مدرنِ اروپایی و «اخذِ تمدنِ فرنگی» از راهِ زبانِ فرانسه دوراني را پدید می‌آوَرَد که در آن بارِ معناییِ صدها و چه‌بسا هزاران واژه‌یِ تازه، و از نظرِ مفهومی ناآشنا، می‌بایست بر گُرده‌یِ زبانِ لَخت و سنگلاخی و تیره-و-تارِ نوشتاریِ سنتی سوار شود. این یک دورانِ بزرگِ چرخشِ زبانی ست که کمابیش تا دورانِ بعدیِ چرخشِ زبانی، یعنی برپاییِ فرهنگستان در دورانِ رضاشاه، در نیمه‌یِ دهه‌ی ١٣١0، ادامه دارد. زبانِ ترجمه‌ایِ این دوران را می‌توانیم «زبانِ دورانِ تجدّد» بنامیم. بارهایِ معناییِ واژگانِ مدرنِ زبانِ فرانسه در این جا-به-جاییِ زبانی و فرهنگی سرگذشتِ تازه‌اي می‌یابند.

زبانِ فرانسه‌یِ مدرن که با آغازِ انقلابِ اندیشه‌ در روزگارِ نو، از قرنِ هفدهم، زیرِ چیرگیِ اندیشه‌یِ تحلیلیِ علمی و فلسفیِ نوبنیاد، و همچون ابزاري در خدمتِ آن، ساخته و پرداخته شده بود، زبانِ پیشاهنگِ روشن‌اندیشی و روشمندیِ اندیشه‌یِ «دکارتی» وسپس اندیشه‌ها و مفهوم‌هایِ دورانِ «روشنگری» در سراسرِ اروپا بود. یک نکته‌یِ اساسی در چرخشِ زبانی از شیوه‌هایِ دیرینه به شیوه‌یِ مدرن آن بود که اندیشه‌ورزان و نویسندگان می‌کوشیدند در این زبان ایده‌هایِ خود را هرچه روشن‌تر بیان کنند و در قالبِ زباني شفاف بریزند که با زبانِ گفتار فاصله‌اي چندان نداشته باشد. روشن‌اندیشی و روشن‌زبانی یکي از ارزش‌هایِ اساسیِ چرخش از شیوه‌یِ اندیشه و گفتارِ قرونِ وسطایی به شیوه‌یِ اندیشه و گفتارِ مدرن است. اما بازبُردِ بارِ معناییِ زبانِ دستاوردهایِ دنیایِ مدرن و «روشن‌اندیشیِ» آن به جهاني «سنتی» با زباني و عادت‌هایِ نوشتاری‌اي آن‌چنانی که به نامِ «فضل و سواد» در هرچه تیره-و-تارتر کردنِ زبان می‌کوشید، داستانِ دیگري ست که برایِ فهمِ درستِ وضعِ تاریخیِ زبانیِ خود می‌باید بیش از این‌ها به چند-و-چونِ آن بیندیشیم.

یکي از جنبه‌هایِ بسیار سترگِ ضرورتِ پذیرشِ نهادهایِ مدرنِ سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، و شیوه‌یِ مدیریتِ مدرنِ جامعه، یعنی یک جا-به-جاییِ اساسیِ تاریخی، اهمیتِ بنیادیني ست که نوشتار به نثر در برابرِ نوشتارِ پُرآرایش به شیوه‌یِ ادیبانه و شاعرانه می‌یابد. در نظامِ مدرنِ سیاسی، شاملِ مدیریتِ اداری، قضایی، و انتظامی، همه‌‌یِ کارهایِ رسمی، بنا به تعریف، می‌بایست «مطابق با قانون» و از راهِ یک نهاد باشد. و برایِ آن که جریان کارها بتواند پی‌گیری یا دوباره وارسی شود، «سوابقِ امر» می‌بایست به صورتِ رسمی نوشته یا «ثبت-و-ضبط» شود. به عبارتِ دیگر، به‌اصطلاحِ قدیم‌تر و فرانسویِ آن، می‌بایست «دُسیه» داشته باشد یا، به‌اصطلاحِ جدیدتر، «پرونده». از این جهت، ساختن و پرداختنِ زباني ترجمه‌ای هم برایِ دستگاهِ قانون‌گذاری و هم مُجریانِ قانون ضروری بود. از سویِ دیگر، شکل‌گیری و گسترشِ نظامِ آموزشیِ مدرن ناچار می‌بایست دانش‌ها و علوم و فنونِ مدرن را به جهاني وارد کند که با مفهوم‌هایِ آن‌ها و زبان‌شان هیچ آشنایی نداشت.

اما، این گشایش و گسترشِ زبانی در مرحله‌هایِ نخست، ناگزیر، همچنان در امتدادِ عرفِ دیرینه‌یِ زبانِ نوشتاری به رسمِ منشیانه، ادیبانه، و علمایی بود که از دیرباز بر سنّتِ «فضل و سواد» و طرد و خوارداشتِ «زبانِ عوام» تکیه داشت.[2] این زبانِ نوشتاری در عالمِ دیرینه‌یِ خود کاربردِ محدودي در حوزه‌یِ تاریخ‌نویسی و تذکره‌نویسی و برخي تفنن‌هایِ ادبی و ذوق‌ورزی در نثر داشت. همچنین در نگارشِ رساله‌هایِ مذهبی و صوفیانه و حکمت و فلسفه‌یِ سنتّی برایِ خوانندگاني کم‌شمار به کار می‌رفت. فارسیِ «منثور» زبانِ عربی‌زده‌یِ سخت و سنگیني بود که در گذرِ سده‌هایِ دراز از واژگانِ  اصلی فارسی، کمابیش، چیزي بیش از حرف‌هایِ ربط و اضافه در آن نمانده بود. چنان که دستورِ زبانِ آن هم، به دستِ «فضلا»، هر چه بیش، زیرِ نفوذِ دستورِ زبانِ عربی رفته بود. از نظرِ ساختارِ جمله نیز چه‌بسا زبانِ بی‌در-و-پیکرِ گنگ و تیره-و-تاري بود که کمتر جمله‌اي در آن سر-و-سامانِ روشن می‌یافت و درست در جایِ خود تمام می‌شد. بلکه دو-سه و گاه چهار-پنج، جمله با بارِ سنگینِ واژه‌ها و ترکیب‌هایِ قلنبه‌یِ عربی، یا «تلمیحات»اي از آن زبان، با لفت-و-لعاب و درازگوییِ بی‌نهایت تویِ دست و پایِ هم می‌پیچیدند. این زبان اگرچه نام‌اش هنوز فارسی بود، در حقیقت، زبانِ دورگه‌اي بود برساخته از ترکیبِ دو زبان که یکي از آن دو، یعنی عربی، به عنوان، زبانِ «علم» و سواد، پیوسته دستِ بالاتري در آن پیدا می‌کرد. در این زبانِ ساختگیِ نوشتاری ساختارِ اشتقاقیِ واژه‌هایِ فارسی بکل فراموش شده بود و ساختارِ ترکیبیِ آن هم کمتر به یاد می‌آمد. زیرا واژه‌هایِ عربی یا عربی‌مآب در زبانِ نوشتاری با شدت و قدرت جایِ آن‌ها را گرفته بودند. در برخي از متن‌هایِ این زبانِ ساختگی دورگه گاه تا نود در صدِ واژه‌ها عربی ست یا عربیِ برساخته‌یِ  «فضلا». بسیاري واژه‌هایِ «عربی» در این زبانِ فارسی هست که هیچ عربی‌زباني آن‌ها را نمی‌شناسد یا معنایِ آن‌ها را چنان که در این متن‌ها به کار رفته نمی‌داند. این زبان برساخته‌یِ نوشتاری با دوام و ریشه دواندنِ نزدیک به هزار ساله‌اش آنچنان در زمینه‌یِ عادت‌هایِ زبانی نشسته و، به‌ویژه در نوشتار، به «زبانِ طبیعی» بدل شده بود که ناگزیر هنگام درگیری با جهانِ مدرن و زبان‌اش آن پسندها و عادت‌ها تا دیرزماني با قدرتِ تمام پایداری می‌کردند و هنوز هم کم-و-بیش می‌کنند.

جایِ آن است از میانِ هزاران واژه‌یِ اختراعیِ ترجمه‌ای از مشتي از آن‌ها یادي بکنیم که از راهِ سر هم بندی میراثِ زبانِ قالبیِ منشیانه با وام‌گیریِ مفهوم‌ها از زبان فرانسه، در صد و پنجاه ساله‌یِ اخیر ساخته و پرداخته شده اند. بسیاري از این‌ها هنوز در زبانِ نوشتاری و گفتاری جای‌گیر اند.

بلاتردید sans doute بلامانع sans obstacle
بلافایده inutile بلاتأخیر sans délai
بلاتصور inimaginable بلاانقطاع interruption sans

پیشوندگونه‌یِ عربیِ «بلا-»، در ترکیب‌هایِ بالا، در این دورانِ وام‌گیریِ ترجمه‌ای نقشِ بسیار کوشایي یافته و جز آن‌ها که یاد کردیم، ده‌ها ترکیبِ دیگر از آن ساختند، مانندِ: بلافایده، بلاتشبیه، بلاتکلیف، بلااستفاده، بلاعوض، بلامحل، بلامنازع، بلامدافع، بلامالک، بلامتصدی، بلامقدمه، بلاموجب. از جمله، آن را بر سرِ برخي واژه‌هایِ فارسی نیز درآوردند، مانندِ بلادرنگ. همین گونه است واژهایي مانندِ غیرِ-، قابلِ-، عدمِ-، که به صورتِ معادلِ پیشوندها و پسوندها در واژه‌هایِ فرانسه به کار رفته اند. نمونه‌هایي از آن‌ها:

قابل اکل manageable غیرِ مترقبه inattendu
قابل ملاحظه considérable غیرِ ذلک et cetera
قابل استفاده utilisable غیرِ ملفوظ muet
قابل اثبات démonstrable غیرِ مستقیم indirect
قابل اعتماد fiable غیرِ محدود illimité
قابل قبول acceptable غیر منتظره imprévu

همچنین، در زبانِ علمی و اداری با چنین نمونه‌هایي: قابلِ اجرا، قابلِ امتداد، قابلِ احتراق، قابلِ اشتعال، قابلِ انبساط، قابلِ انعکاس،  قابلِ توبیخ،…

و ترکیبي از غیرِ- و قابلِ- در نمونه‌هایِ زیر:

غیرِ قابلِ علاج incurable
غیرِ قابلِ تقسیم indivisible
غیرِ قابلِ رؤیت invisible

از این دست ترکیب در زبانِ ترجمه‌ایِ ما بسیار به کار می‌رود، مانندِ غیرِ قابلِ اجرا، غیرِ قابلِ ترجمه، غیرِ قابلِ باور، غیرِ قابلِ اکل، غیرِ قابلِ سکونت، … و یا کاربردِ «عدمِ-» به صورتِ پیشوندگونه در برابرِ پیشوندهایِ نفی در فرانسه:

عدم اطاعت désobéissance عدم اجرا non-exécution
عدم حرکت immobilité عدم انحلال indissolubilité

از همین رده است: عدمِ امکان، عدمِ اعتماد، عدمِ اشتها، عدمِ توافق، عدمِ توجه، عدمِ رضایت، عدمِ رعایت، عدمِ وجود،…

همچنین صدها واژه‌یِ دیگر ترجمه‌ای از این دست، که مشتی از خروارشان این‌ها ست.

مؤتلفه allié لاعن شعور inconsciemment
ذیروح animé فوق‌الاشعار susmentionné
قسی‌القلب cruel فوق التصور inimaginable
مع الأسف malheureusement امرار معاش subsister
معذلک cependant مستملکات colonies
مقطوع/مقطوعأ fixe عنقریب prochainement
مقضی‌المرام satisfait قریب‌الوقوع imminent
محیرالعقول merveilleux مستبعد loin
عملیاتِ‌ محیرالعقول acrobatie مطلق‌العنان émancipé
فوق‌العاده extraordinaire مغبوط envié
منحصر به فرد unique مستحضر informé
من حیث المجموع dans l’ensemble شدید الاثر efficace

یکي از اثرهایِ این گونه ساخت-و-سازها از لغت‌مایه‌هایِ‌عربی با بارِ مفهومیِ وام‌گرفته از زبانِ فرانسه رواجِ بی‌اندازه‌یِ ساختارهایِ قیدی با تنوین است. «بسیاری از قیدهایِ تنوین‌دار در زمانِ ما تحتِ تأثیرِ ترجمه ساخته یا رایج شده اند که قبلاً در عربی هم موردِ استعمالِ چنداني نداشته است.»[3] مشتي از آن ها:

عمیقأ profondément
مستقیمأ directement
مطمئنأ certainement
لزومأ nécessairement
کاملأ complètement
مجملاً(همچنین، اختصاراً، تلخیصاً) [4] sommairement

و از این مقوله است: استثنائاً، منطقأً، مشترکاً، احتمالاً، اضطراراً، افواهاً، تلویحاً،…

از میراث‌هایِ دیگرِ این زبانِ ترجمه‌ای رواجِ آویزان کردنِ زایده‌هایي مانندِ «بطورِ…» بر سرِ اسم‌ها و صفت‌ها برایِ ساختنِ صورت‌هایِ قیدی در فارسی ست، که به صورتِ یک بیماریِ کهنه در فرهنگ‌هایِ دوزبانه پایداری می‌کند. چند نمونه:

بطورِ کنایه allégoriquement
بطورِ  مرموزی mystérieusement
بطورِ  شدید الاثر efficacement
بطورِ کنایه و استعاره allégoriquement

اگر امروز، برایِ مثال، در یک فرهنگِ دوزبانه‌یِ فرانسه-فارسی یا انگلیسی-فارسی در برابرِ violemment یا violently برابرنهاده‌یِ بطورِ/ به‌طرزِ خشونت‌آمیزي، و صدها نمونه‌یِ دیگر مانندِ آن، را می‌بینیم، میراثِ زبانِ این دورانِ به اصطلاح «تجدّد» است. کاربردِ فراوانِ ضمیرهایِ مُشارالیه، مشارالیها، و مشارالیهم، و مانندِ آن‌ها در برابرِ معادل‌هایِ فرانسه‌یِ آن‌ها در نامه‌نگاری‌هایِ اداری و نوشته‌هایِ دیگر، نیز از ویژگی‌هایِ زبانِ ترجمه‌ایِ این دوران است. از جمله ناخوشی‌هایِ زبانِ فارسی در این دوران فراوانیِ کاربردِ فعل‌هایِ ترکیبیِ جعلی از نوعِ  موردِ چیزي )مرحمت/غضب/ اذیت و آزار/ تصویب/ حمایت/ حمله/ تهاجم/ استهزاء/ مخالفت/ اعتراض/ خطاب/ افترا/ ضرب و شتم/ انزجار/ تجدیدِ نظر …( قرار گرفتن یا  قرار دادن است که بخش عمده‌یِ آن‌ها میراثِ همین زبانِ ترجمه‌ایِ جعلی ست، زیرِ نفوذِ ساختارِ فعل‌هایِ عبارتیِ «passive» زبانِ فرانسه، و دنباله‌یِ آن در روزگار ما، از راهِ همان گونه فعل‌ها، در زبانِ انگلیسی.

آنچه برایِ مثال آوردیم مشتي ست از خروارِ هزاران واژه‌ و عبارتِ ترجمه‌ای به سبکِ زبانِ  منشیانه و «فاضلانه»، برپایه‌یِ عادت‌ها و روش‌هایِ نوشتاریِ دیرینه، که از راهِ  گزارش‌نویسی و نامه‌نویسیِ اداری، آموزشِ دبیرستانی و دانشگاهی، ترجمه‌یِ کتاب‌هایِ علمی و ادبی، و مطبوعات قالب‌هایِ خود را در ذهن‌هایِ ما جا انداخته است. اثرگذاریِ ساختمانِ جمله‌بندیِ زبانِ فرانسه (و اکنون زبانِ انگلیسی) از همان راه‌ها نیازمندِ مطالعه‌یِ دیگری ست.

باری، هر فارسی‌زباني با کمی ذوق و سوادِ ادبی می‌تواند حس کند که بسیاري از آنچه مثال آوردیم (و نیز آنچه نیاوردیم) چه جانشین‌هایِ کوتاه و ساده و پاکیزه و روشنی در فارسی دارند که زبانِ «فاضلانه» آن‌ها را از قلمروِ زبانِ نوشتاری بیرون انداخته است. برایِ مثال، امروزه کمتر کسی حس می‌کند که واژه‌هایي مانندِ «غیرِ مترقبه» یا «غیرِ منتظره»– که هرروز در رادیو و تلویزیون و مطبوعات به گوش و چشم‌مان می‌خورد– و از قلمِ «فضل و سواد» تراوش کرده، واژه‌ها‌یِ قلابیِ ناهنجاري هستند که جایِ واژه‌یِ درست، اصیل، ساده، و روشنِ  ناگهانی را گرفته و، بنا به عادت، در زبانِ رسانه‌ای هرروز تکرار می‌شود. این  بیماریِ زبانِ نوشتاری– و اکنون رسانه‌ای در کل– ناگزیر زبانِ گفتاری را نیز آلوده است. همچنان که «بلاانقطاع» جایِ واژه‌یِ درست و شفافِ یکسره را گرفته، و «غیرِ قابلِ علاج» جایِ درمان نشدنی و درمان‌ناپذیر را، و «منحصر به فرد» جایِ یکتا و بی‌همتا را، و مسخره‌تر و بی‌معناتر از همه «عدمِ وجود» جایِ   نیستی یا نبود را. و صدها مثالِ دیگر. این دستگاهِ‌ واژگانیِ  سخت و سنگین و ناهنجار در قالبِ شیوه‌یِ‌ نگارشی‌اي ناهموار و بی‌سامان، از راهِ ساز-و-کارِ عادت،  آنچنان پاره‌اي از زبانِ «طبیعیِ» ما شده است که هرگاه بخواهیم واژه‌ایِ با بارِ مفهومیِ تازه‌ را به فارسی ترجمه کنیم، این قالب‌ها، که به قالب‌هایِ جاافتاده‌یِ ذهنی بدل شده اند، ناگزیر خود را به ذهن زورآور می‌کنند. چنان که شصت-هفتاد سال پیش که خواستیم، برایِ مثال، non-violence و non-violent را ترجمه کنیم، بنا به همان قالب‌هایِ سنگواره‌ایِ نازایِ ناهنجار آن‌ها را به «عدمِ خشونت» و «غیرِ خشونت‌آمیز» ترجمه کردیم. و تازگی‌ها به یاد آورده‌ایم که آن‌ها را می‌توان به قالبِ ترکیبی و اشتقاقیِ درست و استوارِ فارسی به بی‌خشونتی یا خشونت‌پرهیزی، و بی‌خشونت یا خشونت‌پرهیز برگردانیم.

اگرچه  عادت‌هایِ نوشتاریِ آن زبانِ ترجمه‌ایِ گنگِ پُرپیچ-و-تاب و شلختگی‌هایِ آن، هنوز گریبانِ زبانِ نوشتاریِ فارسی را رها نکرده است، روندِ برگرداندنِ زبانِ فارسی بر پایه‌یِ ساختارِ دستوریِ درست و بازیافتِ مایه‌یِ واژگانیِ بومیِ آن— که بخشِ بزرگی از آن به‌ویژه در شعر فارسی یا در زبانِ گفتار در امان مانده است— بیش از یک قرن در جریان است و روندي بازگشت‌ناپذیر شده است. بر اساسِ همین روند و چرخشِ زبانی ست که در همین سال‌هایِ نزدیک آموخته ایم که مشتق‌هایِ نوساخته از واژه‌هایِ فارسی، مانندِ گفتمان و چیدمان، را بپذیریم یا بیاموزیم که، برایِ مثال، به جایِ «تقلیل دادن» می‌توان فعلِ زیبا و صرف شدنیِ «فروکاستن» را زنده کرد و  reduction/réduction را در زبانمایه‌یِ فلسفی به «فروکاست» ترجمه کرد و مشتق‌هایِ آن را از همین مایه ساخت. چنان که در ترجمه‌ی  intolérable و insupportable  به فکرِ فرهنگ‌نویسان، و چه‌بسا مترجمان‌مان، نگذشته است که در جوارِ «غیرِ قابلِ تحمل»، که میراثِ زبانِ ترجمه‌ایِ دورانِ تجدّد است، می‌توان ترکیبِ ساده و زیبایِ «تاب‌نیاوردنی» را هم نشاند. و صدها چیزِ دیگر از این دست. بر رویِ هم می‌توان گفت که سیاستِ رسمیِ نشاندنِ واژه‌هایِ عربی به جایِ فارسی و عربی‌مآب کردنِ نثرِ فارسی، چنان که سندِ تاریخی به قلمِ ابوالفضلِ بیهقی نشان می‌دهد (نگاه کنید به پانویسِ شماره‌یِ ۲)، عمري نزدیک به هزار سال دارد. امّا این دوران با برپاییِ فرهنگستانِ یکم در دورانِ رضاشاه به پایان می‌رسد. اگرچه حرکت به سویِ ساده‌سازی و روشن‌سازیِ زبان در جهتِ کارکردهایِ مدرنِ ادبی، سیاسی، فکری، و در کل، نوشتاریِ مدرن، از نیمه‌هایِ سده‌یِ نوزدهم آغاز شده و نویسندگاني مانندِ آخوندزاده، میرزاآقاخان، و ملکم پیشاهنگانِ آگاهِ آن بودند، بازگرداندنِ زبانِ فارسی بر پایه‌یِ خود و واژه‌سازی بر اساسِ ساختارِ اصلی و لغت‌مایه‌یِ فارسی با فرهنگستانِ یکم به سیاستِ رسمی بدل شد و با زورِ دولت به زبانِ اداری، علمی، و مطبوعاتی راه باز کرد. به این ترتیب، دورانِ چرخشِ زبانیِ دیگري آغاز شد.


پانویس:

[1] فهرستِ بالا-بلندي از صدها واژه‌یِ فرانسوی در فارسی را می‌توان در دانشنامه‌ی اینترنتیِ ویکیپدیا ذیلِ «فهرستِ وام‌واژه‌هایِ فرانسوی در فارسی» یافت. مشتی از آن‌ها این‌ها ست:

آسانسور، آلیاژ، آمپول، املت، باسن، بتون، بلیت، بیسکویت، پاکت، پالتو، پریز، پلاک، پماد، پوتین، پودر، پوره، پونز، پیک نیک، تابلو، تراس، تراخم، نمبر، تیراژ، تور، تیپ، خاویار، دکتر، دلیجان، دوجین، دوش، دبپلم، دیکته، رژ، رژیم، رفوزه، رگل، رله، روبان، زیگزاگ، ژن، ساردین، سالاد، سانسور، سرامیک، سرنگ، سرویس، سری، سزارین، سوس، سلول، سمینار، سودا، سوسیس، سیلو، سن، سنا، سندیکا، سیفون، سیمان، شانس، شوسه، شوفاژ، شیک، شیمی، صابون، فامیل، فر، فلاسک، فلش، فیله، فیبر، فیش، فیلسوف، فیوز، کائوچو، کابل، کادر، کادو، کارت، کارتن، کافه، کامیون، کاموا، کپسول، کت، کتلت، کراوات، کرست، کلاس، کلوب، کلیشه، کمپ، کمپرس، کمپوت، کمد، کمیته، کنتور، کنسرو، کنسول، کنکور، کنگره، کودتا، کوپن، کوپه، کوسن، گاراژ، گارد، گاز، گارسون، گریس، گیشه، گیومه، لاستیک، لامپ، لیسانس، لیست، لیموناد، مات، مارش، ماساژ، ماسک، مبل، مغازه، موکت، مامان، ماتیک، ماشین، مانتو، مایو، مبل، متر، مدال، مرسی، موزائیک، موزه، مین، مینیاتور، نفت، نمره، واریس، وازلین، وافور، واگن، ویترین، ویرگول، هاشور، هال، هالتر، هورا.

[2]  ریشه‌یِ تاریخیِ این داستان، یعنی زورچپان کردنِ واژه‌هایِ عربی در فارسی به صورتِ سیاستِ رسمی، با پیشینه‌اي هزار ساله را می‌باید در آن سندِ تاریخی به قلمِ ابوالفضلِ بیهقی جُست که در آن، به صورتِ بخشنامه‌یِ اداری، به «دبیران» دستور داده می‌شود که چه‌گونه، در رسائلِ دیوانی، به جایِ واژه‌هایِ فارسی واژه‌های عربی را بنشانند و حتّا به جایِ واژه‌هایِ عربیِ ساده و آشنا واژه‌هایِ دشوارتر و ناآشناترِ عربی را. در این باره، نکـ : پارسیِ نغز، گردآورده‌یِ علی اصغر جکمت‌، تهران، ١٣٣0. همچنین، داریوش آشوری، بازاندیشیِ زبانِ فارسی، نشرِ مرکز، تهران، ١٣٨۶، ص ١۶-١٨.

[3]3خسرو فرشیدورد، فرهنگِ  پیشوندها و پسوندهایِ زبانِ فارسی، تهران، انتشاراتِ زوار، ۱۳۸۶، ص ۲۴۲.

[4] برایِ فهرستِ بالابلندي از این گونه قیدهایِ تنوین‌دارِ ترجمه‌ای نکـ: فرشیدورد، همان، صص-۲۴۲-۲۴۶. وی همچنین فهرستي از اسم‌ها (صص ۱۴۹-۱۶۹) و صفت‌های  (صص۲۲۷-۲۴۱) ترجمه‌ای در فارسی به دست داده است.  از جمله «دست‌آورد»هایِ این گونه قید سازی چسباندنِ تنوینِ عربی به واژه‌هایِ فارسی و همچنین فرنگی ست، مانندِ زباناً، خواهشاً، تلفناً، تلگرافاً، و در زبانِ «بچه‌هایِ کنفدراسیون» در اروپا و امریکا، گاهاً، بخشاً. این واژه‌های «فارسی»، تا آن جا که امکانِ وارسیِ آن‌ها بر اساسِ منابعِ در دسترس (لغت‌نامه‌ی دهخدا و فرهنگِ سخن) بوده است، واژه‌هایِ برساخته‌ی دورانِ «تجدد» اند. امّا امکان دارد که برخي از آن‌ها پیشینه‌ی کاربردِ دیرینه‌تر نیز داشته باشند.

مرجعِ برابرنهاده‌هایِ دورانِ تجّدد در این مقاله دو فرهنگِ زیر است:

مرتضی معلم، فرهنگِ کامل جدید فارسی-فرانسه، چاپِ سوم، تهران ١٣۶٢.

امیر جلال الدین غفاری، فرهنگِ غفاری، تهران ١٣٨۶.

این مقاله بخشي ست از ویراستِ دومِ کتابِ زبانِ باز از داریوش آشوری و پیش از این یک بار در مجله‌یِ نگاهِ نو، در تهران، چاپ شده است.

You may also like
تناقضات و ابهامات در مفهوم روشنفکر ایرانی

Leave a Reply

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.