Home > مقاله > جایگاه سخن آرامش دوستدار

جایگاه سخن آرامش دوستدار

-
احمد امينيان
چهارشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۵ - May 25, 2016

810

جايگاه سخن می تواند اشکال گوناگون داشته باشد: ادبی، تاريخی، دينی، علمی، رياضی، فلسفی و…. فهم سخن بسته به دانشی است که از جايگاه آن داريم. زيرا واژه گان، عبارت پردازی ها و يا ساختار مفهومی جمله ها همه گی در ارتباط ويژه با جايگاه سخن و رويکرد هايش در خيال و انديشه هستند. مثلن دريافت پردازش های ادبی نياز به ذوق و شوقی دارد که متفاوت با شور فهم رياضی می باشد. يا درک شهودی يا بخردانه فلسفی با رويکرد بخردانه علمی همانند نيست. از همين رو، هر خواننده بايستی دستکم آگاهی از جايگاه سخن متن داشته، بتواند آن را بپروراند. پرورش دانسته های متن در فرايند سنجش و آفرينش می بالد. در اين راه بايستی هشيار بود تا عقيده و کارشناسی را در هم نياميخت و يکی را به جای ديگری نگرفت.

عقيده، باور يا سليقه هرکس ويژه خود اوست. اين سه بيانگر آزادی فرد هستند. شخصيت و برد هر کسی بر پايه عقيده اش متعين می شود. بر اين اساس است که فرد می تواند به عنوان شهروند حق رای داشته، افرادی را به نمايندگی خود برگزيند تا مدافع عقيده او در هيئت جمع باشند. عقايد هر فرد می توانند در هر زمان و در هر جا بنا بر خواهش او ابراز شوند. حدود، وضعيت و شکل ابراز نظر هميشه بستگی به خصوصيات اخلاقی و رشد فکری شخص دارد.

در برابر عقيده، کارشناسی يا دانش- مندی قراردارد. کارشناس کسيست که نسبت به امر ويژه ای از چنان آگاهی برخوردار است که می تواند چرايی و چگونگی آن را به نقد کشيده، به نتايجی بخردانه و برآمده از روشمندی برسد. نتايج مزبور ظرفيت اين را دارند تا به عنوان اصول شناسايی پيچيدگی های امورمتشابه در نظرگرفته شوند. کارشناس حامل عقيده ايست که در بستر انديشش، بخردانه گی و دانش باليده، ابراز شده است. کارشناسی ربطی به خصوصيات اخلاقی يا خواهش فردی ندارد، بلکه فراينديست که اسباب شناخت چيزهای مجهول را فراهم کرده، ايجاد اثبات، نفی يا پرسش می کند.

يکی از آفت های جامعه باز در حال حاضر خلط عقيده و کارشناسی است. چيزی که باعث می شود دست آورد های کارشناسانه جايگاه سخن فهميده نشوند و هرکسی از ظن خود يا بر اساس عقيده خود بخواهد «کار» را ناآگاهانه يا نادانسته متعين و متحرک کند. بدتر از آن از سر نادانی، کارشناس را ناسزا های بلند و بالا دهد.

روشن است که ابراز عقايد افراد در يک جامعه آزاد می تواند محيط مناسبی بيافريند تا کارشناسان هر دم خودرا با توجه به جايگاه سخن نو کرده، پرسش های تازه مطرح کنند و به دنبال پاسخ های مناسبت تری باشند. اما بايستی هميشه هشيار بود که عقيده داشتن حق، ولی کارشناسی مهارت است. بنابراين نبايستی حق ما باعث ناکارايی شناخت امور و کاردانان شود.

همان طور که گفته شد، برای شناخت سخن بايستی اصطلاحات ويژه آن را دانست. داشتن دانش به ما کمک می کند تا منظور و راه و روش يک کارشناس را بهتر فهميده، عقيده خودرا چه همداستان و چه ناهمراه با متانت و آگاهی بيان کنيم.

يکی از کسانی که در اين سال های اخير کوشيده است تا با کارشناسی فلسفی و معنايين (جايگاه سخن) فرهنگ و انديشه روشنفکر ايرانی را بکاود آرامش دوستدار است. بيان و کاوش فرهنگی او واکنش های عقيدتی و يا کارشناسانه بسيار کسان را برانگيخته است. اما ديده می شود خيلی از اين واکنش ها بدليل آميزش عقيده و کارشناسی از سويی و عدم توجه به پيچيدگی های انديشه او و اصطلاحاتش از سوی ديگر باعث کژفهمی هايی شده اند که برای دريافت درست پيام او نامطلوب می باشند. به همين دليل بر آن شدم تا کليدهايی را که در نوشته های دوستدار برای فهم کارشناسيش يافته ام در اين جا بازتاب دهم تا مگر با خواندن آن ها انديشه يکی از مهمترين و معتبرترين فيلسوفان منتقد معاصر ايرانی راحت تر برای صاحبان عقايد دريافت شود.

مراتب تفکر آرامش دوستدار

۱- شيوه ی نگرش شرقيان و به ويژه ايرانيان «بينش دينی» است که اکنون در چهره ی اسلاميش حاکم است.

۲- اين بينش با ورود تفکر فلسفی يونانی، رنگی فلسفی می گيرد ولی ذاتن فلسفی نمی شود، بلکه فلسفه در اختيار بينش دينی در می آيد.

۳- از اين تلفيق نگرشی بر جهان از پايگاه «بينش دينی» و به ويژه اسلام افکنده می شود که در پهنه ی زندگی خاص جامعه دارای برد و زور می باشد و می تواند تفکر فلسفی را به عنوان ابزار استدلالی به خدمت گرفته، نگرش دستگاهی ايجاد کند و غولهايی را در درون خودش بی آفريند.

۴- جهان غرب با ارجاع به تفکر فلسفی يونانی و جدايی از بينش دينی جهان نو را پی می افکند و تعقل فلسفی را جدا از دين به کار می گيرد.

۵- دوره ی معاصر ما ايرانيان جامعه ای دينخو و روزمره است و در حالت احتضار و ميرندگی «بينش دينی» و همه ی استدلات قديمه آن که فرسوده شده اند می باشد. در چنين بعد و جايگاهی هيچگونه تفکر خلاق و برّنده وجود ندارد تا بتواند يا توانسته باشد هم زور با گذشته و برتر از آنان وضعيت خودرا توجيه نمايد. توجيه در رابطه با شرايط تازه. اکنون ما از توبره گذشته می خورد، بدون اينکه هيچگونه شناختی به گذشته داشته باشد، و اينکه آيا اين از توبره خوردن مجاز است يا نه؟

۶- تا زمانيکه زور خودمان تعيين نشده و شناخت نسبت به خودمان حاصل نشده، نمی توان با غرب هم سخن شد و از نظر تفکر با او هماوردی کرد. بايستی با شناخت خود و زوری که از انديشيدن در باره ی خود حاصل می شود، غرب را دريافت.

۷- ميان دين و عقل کاملا جدايی است و به هيچوجه با تعقل نمی توان به دين رسيد.

۸- ما که هنوز تکليفمان با حافظ، نيما و بوف کور تعيين نشده است چرا بايستی به جنگ فلسفه و تمدن غرب برويم. چيزی که شناختمان از آن در حد صفر است. بنا براين بايستی به خودمان بپردازيم. جنگ را از آغاز با خودمان شروع کنيم.

بخشی از اصطلاحات بنيادين انديشه آرامش دوستدار:

فرهنگ: تماميت بنيادی و کليتی که جلوه های گوناگون فردی و جامعه ای (جمعی- گروهی) از آن می تراوند و معين می شوند.

دينی: چيزی بالاتر از همه ی نهادهای جامعه که هميشه خودرا معيار و داور زيست روحی و جسمی اين جهانی افراد می داند، يعنی مرجع ارزشهای حسی، فکری و اخلاقی آنها.

سيطره ی دينی: مانع شدن دين از هرگونه رويش و پرورش بر ضد بنياد و ارزشهای خودش.

فرهنگ دينی: اعتقاد به «ساحت برتر» است. حال اين ساحت می خواهد خدايی و آن جهانی باشد يا اين جهانی . د ر ساحت دينی من، تو، او وجود ندارد. همه «ما» ، يک دل و يک جان هستند تا منويات دين تحقق يابد. در فرهنگ دينی نسبت به حالتهای متغاير، متغير و متضاد آگاهی وجود ندارد. فرهنگ دينی را می توان در سه بعد، سه مرحله يا سه دوره مشخص کرد:
۱- پديداری: طلوع، تاسيس و گسترش يک دين در جامعه و استيلای آن در پديداری. نيرويی ورای انسان و جهان حاکم می شود و آدمی و تاريخ را قبضه می کند. فرود آسمان به زمين.
۲- پيکرگيری و بالش: جريانهای فرهنگی و دگرگونيهای اجتماعی ناشی از آن تحقق می يابند. همه در اين مجموعه دارای منشا مشترکند که همانا بعد پديداری است. آسمانی کردن زمين.
۳- نازايی: نيروی سرچشمه ی فرهنگ دينی می کاهد و در عمل به پايان می رسد، بی آنکه به ميرد. بی مرگی آن از بقای ايمانی است که ديگر نازا شده ولی هنوز به سرچشمه معتقد است.
مرحله ی سوم، در وابستگی بی واسطه به مرحله دوم، در جريان سراسری فرهنگ دينی، رويدادی است سترون و انگلی. فرهنگ دينی در اين مرحله بی کاره است و نمی تواند منشا هيچ حرکتی باشد.
فرهنگ دينی پی آمد تعارض نيروهای بسيار، متفرد و خود ساخته نيست تا به تواند در جنبشی خودزا و خودخيز همواره از نو بزايد و ببالد.
مرحله دوم و سوم تفاوتشان در کميت و کيفيت افزون يکی بر ديگری نيست. زيرا دو مرحله به استقلال وجود ندارند و بنابراين نمی توان آنها را مقايسه کرد و در يکی از آنها خطا و کوتاهی يافت. خطا و يا کوتاهی نسبت به مرحله اول. بلکه مرحله سوم در خميره و قابليتش از مرحله دوم زاده شده و اثر دارد. و هر دو چه با واسطه چه بی واسطه از سرچشمه ی فيض، يعنی مرحله ی اول تغذيه می کنند. پس نمی توانسته اند جز اين شوند که شده اند. چه مرحله ی دوم و چه مرحله سوم هر دو ناخويشند، از خود برنخاسته اند. وابسته «ديگری» هستند. اين ديگری دوره يا دوره های پيشينند.

افاضه ی وحدانی: رايگان در اختيار همگان گذاشته می شود و بازارشکن و حريف ناپزير است. چشم ديدن هيچ کالا ديگر، به ويژه گرانبهايش را ندارد.

ايران اسلامی: در موارد اساسی مراد از اين اصطلاح فقط «ايران» است و در چارچوب عمومی فرهنگ اسلامی قرار نمی گيرد. ايران اسلامی پس يعنی آن چيزيکه در ايران زاده و زيسته و سازنده ی بعد فرهنگی اين سرزمين در تاريخ اسلاميش می باشد. آن چيز ويژه ايران چيست؟ زبان فارسی. پس دستاوردهای اين زبان و آنچه به گونه ای با سرشت و احساس و دريافت اين زبان ممزوج است. پس آنچه که از زبان فارسی برنيامده باشد «فرهنگ ايران اسلامی» به معنای ويژه ی فرهنگ ايران در اسلام نيست. از اين رو افرادی چون ابن سينا و فارابی به جهان اسلام تعلق دارند و نه ايران. اين دو در عين حال اسلامی و دين منشانه می انديشيده اند.

انديشه و انديشيدن: بايستی روش داشته باشد و اين در بروز زبانيش منعکس گردد. يعنی پرسش و جستجو در امور.

بزرگترين دروغ: اينکه ما جامعه ای هستيم زنده، جوشان و آفريننده. فقط جامعه ای می تواند زنده و آفريننده باشد که شالوده های پيشينه ی فرهنگی و تاريخی خودش را شناخته و در ريشه کنی رگه های منفی آنها کوشيده باشد.

دينخويی: الزامن با دين به مفهوم تاريخی يا متداول آن و نيز پارسايی اصيل که از شرايط دينداری است کاری ندارد. اما دينخويی، چنانکه نامش نشان می دهد، در اصل از دين بر می آيد و در منشاش مجازن به پارسايی به معنای پرهيزکردن از انديشه ها و پرسشهای ناباب برای جامعه ی موروثی و ارزشهای آن ميرسد. يعنی به منزله ی آبشخور معنوی اش هميشه تکيه گاه و مرجع می خواهد و از نزديک شدن به هر پرسش و بغرنج ناسازگار با دستورالعملهای فرهنگی مستولی در جامعه به شدت می پرهيزد. بنابراين به سبب اين تنها مايه ی مرجع معنوی که مرز جوهری ان را هرگز پشت سرنگذاشته و بر تاثيرات درونی و زيرزمينی ان اگاه و چيره نگشته، همواره از تشنج ها و رنگ باختگيهای محتضرانه ی آن جان می گيرد و می زيد. دينخويی آن رفتار و کردار درونی ست که خصيصه ای عمده از اصل دينی را هم چنان حفظ کرده، بی آنکه بر منشا اين خصيصه واقف باشد. اين خصيصه عبارت است از دريافتی بيگانه به پرسش و دانش از امور. دينخويی هرگونه خودکاوی و خودنگری را ابتدا به ساکن غيرممکن می کند. خودکاوی و خودنگری چيست؟ روياروی شدن و در افتادن با تاريخ و فرهنگ خويش.

دانش: منظور فقط علم به معنای اخص آن نيست که با تعيين حوزه ی موضوعی و روشهای مربوط متعين می گردد. دانش در واقع دانستن به بدايی ترين معنای آن رخنه ی انديشه ی آدمی به صرف زورمندی و توانايی خودزای و ناوابسته اش در ارزشهای مستولی بر امور است. وقتی کسی در دريافتش از امور به پرسيدن و دانستن بی قيد و شرط از بنياد بيگانه باشد، اين کس اصطلاحن دينخو ناميده می شود.

روزمره گی: زندگی عادی و معمولی. يعنی آنچه از ماديت و معنويت مصرف پذير و سازمان يافته، پايه ی مشترک برای زندگانی يک جامعه است. آدمی که در چنين پهنه ای می زيد، هر که و هر چه می خواهد باشد، وجودن مايه ی حياتی خودرا در سير زندگی از امور متعارف و روزمره می گيرد. بو نبردن از اينکه عقايدشان از وقايع که امری عادی و طبيعی می نمايد، بر اساس چه عوامل ناشناخته و نهفته ای به وجود آمده يا می آيد.
آدم روزمره آن است که خارج از ميدان نفوذهای حاضر و نيازهای محيط بر زندگانيش نمی داند و نمی انديشد.
زندگی روزمره، آنطور که نامش نشان می دهد، از عادات و عاديات تشکيل می گردد. آدمی روزمره مجبور و محکوم است ادامه ی جريان زندگانی را در يک نواختی ايمنی بخش از طريق قواعد و نظام های متعارف تضمين کند.
روزمره گی از عدم به وجود نمی آيد. هميشه از زمينه ی پيشين تر می رويد و می تراود. بايد اذعان کرد که روزمره گی پيکر ها و صورتهای خودرا بی واسطه يا به واسطه از انچه در گذشته روی داده است می گيرد. يعنی روال روزمره را پيوسته «سنت» و رسم به نحوی از پيش تعيين می کند.
روزمره گی يعنی همگانيت تکراری و چيره بر فکر و ذکر آدمی. فرد روزمره از جايش تکان نمی خورد. از نظر ذهنی و روحی همان ديگران است و فرديت و انديشش ندارد. در نظر او جمع است که بر انسانها حکومت می کند و فرد به هيچوجه فرديت مستقل خودرا نمی تواند بروز دهد و خويش را بر اساس جمع متعين می کند.

روشنفکر: کسی است که مرتب در ضديت با دينخويی و روزمره گی است. روشنفکری ايستادگی و پويايی تفرد است. موجوديست هميشه نا تمام که بايد هستی خويش را در تفردش از ديگران و ناهمسانيش با همگان هميشه از نو به سازد و از آن دفاع کند.
هر حوزه ی فرهنگی معين در رويدادهای تاريخی اش مبتنی بر تصوراتی بنيادی ست که از آغاز تا هر کنونی از ميان جريانهای تاريخی در می گذرند و در نسل بعدی به پيش می غلتند. يعنی هميشه در ما و همراه ما هستند، بی آن که ما آنها را بی واسطه به شناسيم و به همراه بودنشان با خودمان آگاه باشيم. يافتن اين تصورات و باز نمودن چهره های مبدل و مقلوب آنها کار اساسی روشنفکری در جامعه ی ماست. روشنفکری بايد ما را در خودمان روشن کند، به همين سبب روشنفکرايرانی نمی تواند وارد آن بخش هايی شود که از آن روشنفکری غربی است. همين است که ايرانيان از اين سو و غربيان از آن سو هيچ گاه نتوانسته اند به هم راه يابند، با هم گفتگو کنند. مگر در توهمات متقابل. هر جا که روشنفکر ايرانی در خود نسبت به روشنفکر غربی احساس خويشاوندی کند، احساسی که مسلمن کاذب است، دچار توهم در روشنفکری مشترک شده است.


منبع: گویا

You may also like
ترجمه و کژفهمی فرهنگی

Leave a Reply

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.